تبليغاتX
ننوشتنی های من

اصلاْ حوصله ندارم

راجع به این بنویسم که کاش زودتر به روزهای آرامش برگردیم،

فقط کاش زودتر آرامش برگرده.

چند روزه اعتمادمونو به همه از دست دادیم، حتی به چشمای خودمون

توی تلفنا مردم زنگ می زنن می گن چه حوصله ای دارین برنامه می سازین!!!

خب آنتنه! نمی شه سکوت بره که!!!!

هوس مسافرت کردم،

اما دلم می خواد من پیشنهاد ندم،

ترجیح می دم یکی دیگه پیشنهادشو بده و من خوشحال بشم از اینکه کسی به فکرمه!

یه شمال یه روزه، بدون حضور آدم دیگه ای که خلوتمونو بهم بزنه!

چند وقته کم حرف زدم،

تمام ساعتهای زندگیم پر شده از انتخابات و حاشیه های دور و برش.

ازاینکه انقدر به فکر همه چیز هستم، از اینهمه بی تفاوت نبودن، حالم از خودم بد می شه!

کاش بی خیالی چند نفر به منم سرایت می کرد.

هم فکر زندگی روم فشار میاره، هم فکر فکر کردن و غصه خوردن یکی دیگه!

دیروز کارشناس برنامه گفت: به این می گن استرس!

آزاده یادش رفت معنی هیستریک رو بپرسه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:4 توسط عطیه |