فروردینی که دوسش داشتم
و بار دیگه شهری که دوست می داشتم و می دارم.
اصفهان برای من دقیقاْ معنی نصف جهانو داره. از قدم زدن توی میدون نقش جهانش
انقدر لذت می برم که شاید از هیچ تفریح دیگه ای نصیبم نشه.
سرمو که می چرخونم یه دور تاریخ صفویه جلوی چشمم دوره می شه.
اما این یار باهاش حال می کنم، نه مثل تاریخ دبیرستان به زور بخونمش.
پامو که توی بازار اصفهان گذاشتم احساس کردم ایران واقعی جلوی چشممه با هزارجور فرش و
گلیم و تق و تق چکشی که روی مس می خورد.
درشکه سواری و تگرگی که وسط میدون غافلگیرمون کرد لذت سفرو صد برابر کرد و ما با سرعت
هرچه تمام تر دویدیم تا زیر یه سقف برسیم.
اما چند تا خوراکی خوشمزه جدید هم کشف کردم توی این دوتا سفری که به فاصله ۲ هفته رفتم.
یکی باقلوای سه گوش با آب هویج (آب هویجش خیلی مهمه)
یکی هم فرنی و شیره (منم فکر می کردم بدمزه ست، اما زهی خیال باطل)
درضمن بریونی اعظم هم (اعظم فامیلی آقاهه ست از قرار معلوم) مهمون شدم.
اما برای من اصفهان دیگه فقط اصفهان نیست.
اصفهان برای من یه دنیاست


