تبليغاتX
ننوشتنی های من

ساعت ۵ عصر جمعه ۲۳ اسفند

بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد، درست مثل وقتی که یه دیوار

جلوی روم باشه و بخوام برم اونطرفش.

حسی پر از آگاهی و ناآگاهی نسبت به زندگی

اما پر از اعتماد به انتخابم.

نگام به خطوط قرآن بود اما چشمام با دلم میلرزید.

با یه کلمه زندگیم عوض شد.

حالا دیگه آرامشی به اندازه یک دنیا تمام وجودمو گرفته،

از استرس هفته پیش هیچ خبری نیست...

حالا دیگه وجود علیرضا برام معنی دیگه ای گرفته...

وجودی پر از معنی...

..............................................................

دو روز دیگه از سال ۸۷ مونده.

مثل هر سال ۲۹ اسفند برنامه امامزاده صالح با بر و بچه های دبیرستان برقراره،

بعد از ۹-۸ سال...

از دو نفر شروع شد و حالا به چندین نفر رسیده...

اس.ام.اس برنامه امسالمون این بود:

سلام.مطابق هر سال برنامه امامزاده صالح برقراره.

شیرینی عروسی هم می دیم.حالا با معرفتاش دستشون بالا.

............................................................

دم همه دوستای دبیرستان گرم، خداییش بهترین ها هستن

توی مرام و معرفت.

هرکدومشون گفتن شیرینی رو بی خیال، همینکه همدیگه رو ببینیم

از هر چیزی شیرین تره.

دلم برای فردا بی تابی می کنه، خوشحال خوشحالم...

 عید همگی مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط عطیه |