اما شاید دیر آپ کردنم برای این باشه که دوست دارم هرچیزی رو،
هر اتفاقی رو همونجور که هست و اتفاق می افته بنویسم.
بعضی وقتها انقدر شیرینه که نوشته هام نمی تونن وصفش کنن،
گاهی هم شاید انقدر تلخ که اصلاْ دوست ندارم بنویسم.
توی پرانتز:(من الان جزء دسته اولم)
*************************
آرامش عجيبي دارم، هرچند همراه با بي قراريه،
اما در عين بي تابي و بي قراري، سكون عجيبي پيدا كردم
با همون شيطنت هاي قبلي شايد كمي هم بيشتر.
انقدر زود به اتفاقات جديد زندگيم انس گرفتم كه انگار سالهاست با من همراه بودن.
*************************
خيلي راحت با تار و پود زندگي من گره خورد،
توي اين ۲-۳ ماه به خيلي چيزها رسيديم...
دقيقاً ديگه تنهايي برام بي معني ترين كلمه روي زمينه...
*************************
اَه اَه اَه...
چقدر بده كه نمي شه همه چيزو نوشت و همه حرفهارو گفت.
*************************
اين روزها دو- سه تا سؤال ثابت، مرتب ازم پرسيده ميشه:
دوسش داري؟
دركت مي كنه؟
آدمي هست كه احساسشو بيان كنه و به زبون بياره يا نه؟
هروقت اينارو مي شنوم حس مي كنم توقع آدم ها از زندگي،
اگه فقط توي همين سؤالات خلاصه بشه، چه اتفاقات خوبي كه نمي افته...

