تبليغاتX
ننوشتنی های من

نمیدونم...

اما شاید دیر آپ کردنم برای این باشه که دوست دارم هرچیزی رو،

هر اتفاقی رو همونجور که هست و اتفاق می افته بنویسم.

بعضی وقتها انقدر شیرینه که نوشته هام نمی تونن وصفش کنن،

گاهی هم شاید انقدر تلخ که اصلاْ دوست ندارم بنویسم.

توی پرانتز:(من الان جزء دسته اولم)

*************************

آرامش عجيبي دارم، هرچند همراه با بي قراريه،

اما در عين بي تابي و بي قراري، سكون عجيبي پيدا كردم

با همون شيطنت هاي قبلي شايد كمي هم بيشتر.

انقدر زود به اتفاقات جديد زندگيم انس گرفتم كه انگار سالهاست با من همراه بودن.

*************************

خيلي راحت با تار و پود زندگي من گره خورد،

توي اين ۲-۳ ماه به خيلي چيزها رسيديم...

دقيقاً ديگه تنهايي برام بي معني ترين كلمه روي زمينه...

*************************

اَه اَه اَه...

چقدر بده كه نمي شه همه چيزو نوشت و همه حرفهارو گفت.

*************************

اين روزها دو- سه تا سؤال ثابت، مرتب ازم پرسيده ميشه:

دوسش داري؟

دركت مي كنه؟

آدمي هست كه احساسشو بيان كنه و به زبون بياره يا نه؟

هروقت اينارو مي شنوم حس مي كنم توقع آدم ها از زندگي،

اگه فقط توي همين سؤالات خلاصه بشه، چه اتفاقات خوبي كه نمي افته...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:21 توسط عطیه |