پرده اول-
وقتی بهم گفت من اینجوریم(کف دستش نشون داد،یعنی رک و راست)،
فک کردم داره شعار می ده یا مثل بقیه که اولش اینو می گن،
اما تهش از اینجوری بودن فقط ادعاش می مونه... همین و بس
پرده دوم-
دلم بهم می گه واقعاْ حرف دلش با چیزی که روی زبونش میاد یکیه،
اما عقلم سفت و سخت جلوم ایستاده و نمی ذاره احساسم پیروز بشه.
از عقلم عصبانیم، اما بهش احترام می ذارم که محافظمه.
پرده سوم-
انگار همه چیز اونجور که من می خوام پیش می ره، دیگه برا چی
دس دس می کنم، خدا عالمه.هنوز عقل و منطق و استنباط داره تو مغزم رژه می ره.
پرده چهارم-
حرفامون تموم شده به ظاهر...اما تمومی نداره انگار.
دیگه باید دلمو یکی کنم...می رم مشهد و امام رضا دلمو آروم می کنه
پرده پنجم-
تحقیق و تفحص و بیشتر حرف زدن تشریفاتیه.
من دل باختم بهش (به اندازه تمام هستی ازین باخت خوشحالم)
پرده ششم-(۱۹ آبان ۱۳۸۷ - شب تولد امام رضا علیه السلام)
همه رو شگفت زده می کنیم. همه چیزایی که برای خیلی ها مهمه،
برای من و اون هیچ هم نیست...
فقط ازم یه چیز می خواد: می گه دوست دارم بهم افتخار کنیم
به سادگی...به صداقت... به تمام مهربونی ای که داره فقط یک کلمه جواب می دم:
بله
پرده هفتم-
دیگه من، من نیستم...
دیگه تو، تو نیستی...
از من و تو فقط ما مونده...همین و بس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون از همه دوستای نازنینی که بهم تبریک گفتن


