تبليغاتX
ننوشتنی های من

 

۵شنبه روز خوبی بود. حس فوق العاده ای داشتم وقتی کمک می کردم چمدونشو ببنده.

همه وسایلش رو مرتب چیدم و برای هرکدوم یاد ۲سال پیش خودم افتادم.

وقتی چادر سفید و مقنعه سفیدشو تا کردم واقعاْ انگار وجودم پرواز می کرد. منم دلم اون

حیاط زیبارو  می خواست که عاشق صبحش بودم. وقتی نماز صبح تموم می شد و ما با

صدای بلند دعای عهد رو می خوندیم. وقتی توی بین الحرمین می ایستادیم و یه چشممون

به گنبد خضرا بود و چشم دیگه به غربت خاک بقیع.

غربت مدینه بدجوری دل آدم رو به درد میاره. من دلم اون خاک رو می خواد با تمام غربتی

که داره.

من دلم می خواد برم و ساعتها فقط گنبد خضرا رو نگاه کنم.

دلم می خواد لباس احرام رو فقط پیش چشم و چراغ مدینه و همه عالم تبرک کنم.

خداجونم من دلم می خواد بازم بیام اونجا.

یادت باشه که اون سال خداحافظی نکردم.

۷ شهریور ۸۴ کجا و ۱۹ مرداد ۸۶ کجا

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:0 توسط عطیه |


 

حدوداْ  دو هفته پیش بود که بعد از کلی سرخوشی و خوشحالی و پیشنهادهای سازندهای که همراه ریحانه ارائه کردیم و بعدشم اون آیس پک شاتوتی که من هیچ وقت نفهمیدم چرا نتونستم تا تهش بخورم(البته فقط اونروز-وگرنه همیشه تهشو درمیارم)، رسیدم خونه.

خیلی خسته بودم اما وقتی مهدیه زنگ زد که امشب بیا خونه ما، قبول کردم و رفتم. همه چیز خوب بود و تا ساعت ۸:۳۲ دقیقه مشغول هماهنگ کردن بچه ها برای جلسه فردا بودم. (باید بعداز ظهر از سوالهای مائده می فهمیدم که یه خبرایی شده)

خلاصه ساعت ۸:۳۲ دقیقه و اون اس.ام.اس کذایی که ....(از یادآوری و خوندن دوباره ش حالم بد می شه).

انگار یه سطل آب داغ یا شایدم سرد خالی کردن رو سرم. خدایا یعنی چی؟ این چه معنی ای می ده. من چه کمکی به کسی کردم که به ضرر یکی دیگه تموم شده... انقدر گیج بودم که فقط تونستم شماره ریحانه رو توی گوشیم ببینم و بگیرم. وجود ریحانه برای من یه نعمته. دوست خوب یه چیزه اما اگه اون دوست برات یکی از بهترین نعمتهای خدا باشه به اندازه یه دنیا و هزران چیز دیگه می ارزه.

*ریحانه کلاْ توی برخورد با مسائل از من خونسردتره و این خونسردیش بارها به داد من رسیده. من سریع رنگ می پره حتی اگه کار خلافی هم انجام نداده باشم (از این حالت بدم میاد، دارم سعی می کنم از خودم دورش کنم)

ریحانه گفت: اول یه زنگ به فلانی بزن و بپرس که اون، قضیه رو لو داده یا نه!

نمی دونم چی بود اما یه چیزی ته دلم می گفت کار اون نیست. به هر حال تماس گرفتم و پرسیدم. گفت: نه خانوم.... من اصلاْ با این آدم حرف نمی زنم. مطمئن باشید من نگفتم. (کم کم حرفهای بعد از ظهر مائده برام معنی پیدا کرد. بی دلیل نبود که از روز و ساعتش می پرسید.) من مطمئن بودم تا حدودی. یه کم خیالم راحت شد و زنگ زدم  به کسی که ماجرا از اس.ام.اس اون شروع شد.

خدای من چه چیزایی شنیدم. کسی که کلاس اونارو بره دیگه شاگرد من نیست. باورم     نمی شد که آدمی که انقدر نشون می داد که بزرگواره اینطور با یه مسئله ساده برخورد کنه.هرچند که بزرگواریش مدتها بود که برای من شکسته بود. ازون فقط یه چهره مونده بود. همین و بس....

بزرگیش زمانی شکست که خواست اون افرادی که بودند و وجودشون موثر بود، نباشند....

بزرگیش زمانی شکست که گفت اگه یه اتفاقی اونجا بیفته، کی می خواد جواب بده...(اونم از طرف کسی که به پاکیش قسم می خوری یا حداقل مطمئنی که از خیلی ها پاک تره...).

بزرگیش زمانی شکست که یکی از مقدسترین نقاط روی زمین رو حربه ای کرد برای اینکه حرفهاش به دل بشینه.....

بزرگیش زمانی شکست که به یکی از مکارترین زنان عالم گفت: حضرت.....

دیگه همه چیز تموم شد. شایدم ۴روز بود که تموم شده بود و من خبر نداشتم. یکی از بدترین شبهای زندگیمو سپری کردم. فقط چند کلمه بود که منو دوباره زنده کرد. خواست بمونم و موندم. من اونجا همراهی خدارو حس کردم. هرچند که همیشه بهش اعتقاد داشتم و دارم، اما اونجا بود که فهمیدم فقط خودش.

وقتی ساعت ۱نیمه شب بود و من از سردرد و سرگیجه از حرف زدن با کسی که.... چشمام جایی رو نمی دید، اس.ام.اس ریحانه نجاتم داد. استخاره و این آیه که می فرمود:

حسبی الله توکلت علی الله

اون لحظه حس حضرت ابراهیم رو داشتم که آتش براش گلستان شد. خداجونم ازت ممنونم که برام معجزه کردی. من اون موقع بهترین بنده ت بودم. اینو از ته قلبم فهمیدم.

خدایا ازت ممنونم که اون شب به من انقدر قدرت دادی که از یکی از درست ترین تصمیماتی که در تمام عمرم گرفته بودم، دفاع کنم. هزاران بار سجده شکر در مقابل تویی که نمی شناختمت و هنوز هم....

تو این۴-۵ ماه تقدس خیلی چیزها داشت برام می شکست، من از شکستن خیلی هاش جلوگیری کردم. خدایا مقدساتی که هم برای تو مقدسه و هم برای من نذار بشکنه. هیچ وقت...

الان خیلی خوشحالم، چون از اونایی که باید، حلالیت خواستم و اونا هم با گفتن یک دنیا سپاس بزرگواریشونو ثابت کردن.

ای بزرگوارترین در گیتی

                                  ای محبوب من

                                                         تو را سپاس...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:8 توسط عطیه |


بهارم!

تمام این لحظات صدای قدمهای سبزت که آروم آروم داره نزدیک می شه توی گوشم طنین انداز شده

زمستون از ترس، دوباره یخ کرده و خنکای دلپذیرش دلمو گرم کرده

الان که توی راه هستی سنگینی قدمهات رو کول زمستونه

کمر زمستون خم شده

و انقدر خم شده که داره توی برفهای زیر پاش آب می شه

تاچند روز دیگه از زمستون فقط دوتا چشم می مونه که به انتظار برف سال دیگه ست تا دوباره از زیر اون سفیدی

سر و کله اش پیدا بشه.

زمستونم با چشمات خداحافظی نمی کنم و منتظرت می مونم که سفیدیت،

سال دیگه دوباره چشمم رو روشن کنه

پس به سلامت زمستونم

مواظب دانه های قشنگ برفت باش

سلام بهارم

قدمهات به روی چشم زمستان

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه ای نو....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:7 توسط عطیه |


آنروز که دفتر زندگیم را با نام تو گشودم،

شوق پرواز و اوج گیری در تک تک خطوطش موج می زد.

می شناسم آن خطوطی که اوج مرا به فرود کشاند و آن خطوطی که دوباره مرا پرواز داد.

من آن خطوطی را دوست دارم که صعود در آنها هویداست.

صعود همیشه دلنشین است و زیبا

صعود همیشه سفید است و دیبا

من آن قله ای را می خواهم که بالاتر از آن چیزی نباشد

من آن قله ای را می خواهم که نوک آن مرا به تو برساند

من تو را می خواهم پس صعود خواهم کرد

تو را می خواهم پس پر و بالم را ازم نگیر

من می خواهم پرواز کنم

تا تو

فقط تا تو

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:43 توسط عطیه |


امشب خیلی توی فکر بودم. فکر می کردم چرا ما آدمها اینجوری هستیم.

 

چرا اینقدر برای رسیدن به بیشترها دست و پا می زنیم و خیلی مواقع بالا که نمی ریم هیچ بیشتر غرق می شیم.

 

آنقدر غرق می شیم که دست و پا زدن برای خودمون هم فایده نداره و بیشتر ما رو فرو می بره.

 

حالا این فرو رفتن از کجا شروع می شه برای هر کس فرق می کنه.

 

از اون جایی که اولین دروغ رو می گیم. یا از اون جایی که اولین کاری که به نظر خودمون خیره در حق

 

 مردم انجام می دیم همه جا جار می زنیم. یا از اون جایی که اولین انسان رو پلکان خودمون کردیم تا

 

ازش بالا بریم غافل از اینکه هرچه ما بیشتر روی پشتش فشار بیاریم هم اونو له می کنیم هم خودمون

 

رو پایین تر می فرستیم. یا اینکه نه از اون جایی شروع شد که ما بح حق خودمون توی زندگی قانع

 

نشدیم. نه اینکه کم بخواهیم نه. بیاییم به ظرفمون نگاه کنیم.

 

مگه ظرف هرکدوم ما چقدره که می خواهیم همه چیزو توش جا بدیم و همه رو با هم داشته باشیم، اما

 

 اون صداش در نیاد، هی بزرگ و بزرگتر بشه. اونی که بزرگ میشه ظرف ما نیست توقعات بیجامونه که

 

داره سرریز می کنه. آخه ارزش زندگی انقدر نیست... .

 

یه جایی می رسه که ترک برمی داره و یا بدتر اینکه می شکنه. اونجاست که باید آرزو ی رفتن کرد نه

 

 اینکه فرصتمون تموم شده، نه. چون ما تموم فرصتها رو از بقیه گرفتیم و حالا رفتنمون به نفع تموم اون

 

آدمهاست.

 

ولی یه چیزی بدجوری بین همه داره موج می زنه، چیزی که همه رو می شکنه. ریا ریا ریا ..........

 

الان که ماه رمضان، ماه دوری از هرگونه گناهیه. هر روز و هر شب ریاکارانه روزه هامونو، راز و نیازمونو

 

جار می زنیم.

 

وقتی کمک به یه فرد آبرودارو فریاد می کنیم، از این ظواهر ریاکارانه حال آدم بد می شه.

 

..............

 

..............

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

 

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

 

صحنه همواره بجاست

 

ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:33 توسط عطیه |