شمالم یه روز، ۲ روز، نهایت ۳ روز...
بیشترش حوصله آدم مثل لباسا نم می کشه...
...
ویلا نه خیلی بزرگ بود نه کوچیک...
جا برای آدم های مختلف داشت و البته حیاطش برای ماشینای مختلف...
و من:
غریب آشنای اون جمع بودم
هوای دریا عجیب بود...
ابرایی که با دیدنشون، با هزار تا استغفار گفتم انگار باب راس نقاشی کرده آسمونو.
موجایی که می گفتن بعضی جاها ارتفاعشون تا ۲ متر و بیشتر هم بوده.
ساحل ماسه ای که هر لحظه زیر پامون خالی و پر می شد.
و همسفری ها.......
بعضی وقتام هوای شمال بدجور می زد به سرم...
هوای دریا عجیب بود...
جلبک هاش زیاد شده بودن
یه جایی نزدیک ساحل گرداب داشت
۲نفر داشتن غرق می شدن، علیرضا یکی رو نجات داد.
آفرین قهرمان![]()
![]()
هوای دریا عجیب بود...
چیزایی که می شنیدم، چیزایی که می دیدم، چیزایی که می خوردم، هیچکدوم به چشم نمی اومد.
راستی رژیم غذایی مو به خوبی حفظ کردم...
از خودم راضی بودم...زیاد...
هوای دریا عجیب بود...
هوای شمال عجیب تر از دریاش...
یهو می زد به سر آدم...
و جاده هاش مسحور کننده تر از هر چیزی بود...
دلم جنگل می خواست که نشد بریم...
قرار بود بریم لاویج که نشد بریم...
خیلی چیزا دلم می خواست که نشد...
اما اصل بر رفتن بود که ما رفتیم...خوش گذشت...
به همین سادگی...


