تبليغاتX
ننوشتنی های من

خوبم...

خوب خوب...

شایدم فکر می کنم که خوبم...

حساس شدم دوباره و کمی زودرنج...

می دونم دلیلش چیه...

خسته ام...

احتیاج دارم چند روز از این شهر غبار گرفته دور شم...

اما بدون علیرضا هرگز!

***********************************

مامان اینا رفتن شمال...

چند ماهه دلم برای مامان بیشتر و زودتر تنگ می شه...

دلشون می خواست منم همراهشون باشم...

منم همینطور...

منم هوای شمال به سرم زده...

منم برای نفس کشیدنش لَه لَه می زنم....

اما بدون علیرضا هرگز!

***********************************

چند وقته دلم برای خودم تنگ شده...

از دست خودم شاکی شدم...

از اینکه بعضی وقتا اینهمه بد می شم...

از اینکه فکر و خیال زندگی داره به خود زندگی زور می گه...

از اینکه صبرم کم شده...

مطمئنم خوب می شم...

الان سفر بزرگترین آرزوی منه...

اما بدون علیرضا هرگز!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط عطیه |


علیرضا سخت درگیر کارای نیمه شعبانه.

دلم می خواد زیاد مزاحمش نشم که بعداْ کسی بهانه نگیره که از وقتی زن گرفته،

این جور و اون جور...

ولی همچنان جومونگش ترک نمی شه...

*************************

این هفته کش اومده عین آدامس خرسی.

اتفاقاْ به همون شیرینی هم هست

شیرینیش یه هفته ست که زیر زبونمه.

شیرینیش به سه روز آخر هفته قبل بر میگرده

غیر قابل وصفه!

************************

با اینکه خوبم ولی خسته م.

کار اینجا همش خسته م می کنه

خواب آلودم

امیدم به اونجاست

انسانم که می دونین به امید زنده ست.

منتظرم علی سرش خلوت شه یه کم

شاید فرجی شد و دو سه روز از این تهران و هوای غبار گرفته و آدمای بعضاْ نامهربونش جدا شدیم.

***************************

فکر می کردم کسی کامنت نمی ذاره اما امروز دیدم که کامنتای ۲ تا پست آخرم یه جا اومد

هیجانی شدم

***************************

۲-۳ شبه که دیگه حتی اخبارم نمی بینم

اون وقتا اقلاْ هواشناسی رو می دیدم

شمس العماره خوبه

دوسش دارم

اما حال خوب همه مونو یه چیز خراب می کنه

تکرار حرفهایی که هنوز به صداقت گوینده ش اعتمادی نیست.

*****************************

خدایا می دونم کسی هست که به فریاد آدم ها برسه

همه منتظرن و چشم به جاده سبزی دوختن که قراره راهش باشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:57 توسط عطیه |