تبليغاتX
ننوشتنی های من

 

چند وقته (به یک ماه نرسیده هنوز) عقلم زیادی مته به خشخاش می ذاره.

یه جورایی مدام توی تمام وجودم جَنگ بین عقل و احساسه.

عقلم داره زیادی موشکافی می کنه، می دونم بعداْ هر اتفاقی که بیفته

ممنونش می شم، اما الان برام برزخ درست کرده.درست عین برزخی که

۴شنبه صبح توی میدون رسالت درست شده بود(افتتاح زیرگذر میدون-بخونید افتضاح-)

دقیقاْ نمی دونم راه فرار از این برزخ کجاست، کم آوردم انگار...

دلم می خواد عقلم حاکم ذهنم باشه و احساسم ملکه وجودم.

اما الان...

دلم فقط دل نگرانی داره.همین و بس.

خدایا !

مرا به خودم، عقل خودم و احساس خودم وامگذار...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم توکلت علی ا... گفتن رو تمرین می کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:44 توسط عطیه |


 

کی گفته باید برای رفتن ماه رمضان دل تنگ شد؟!

کفر نمی گم... والا به خدا...

ماهی که اومد و رفت و قرار بود مثل ماههای دیگه نباشه، اما بود

دیگه دل تنگ شدن نداره که...

من فقط دلم برای سفره سحر تنگ می شه و شب هایی که پای همین کامپیوتر

پنتیوم ۴ نسبتاً پر سرعت با بچه ها سحر کردیم.

چه اتفاقاتی افتاد این ماه....!

برای من...برای تو...برای اون...برای ما...

کاش سر حرفامون بمونیم، سر قول هامون...

من نمی خوام کسی توی خوابم سیب بخوره و از بهشت اخراج بشه

(تعبیر نشد، نمی شه، و نخواهد شد هرگز، مطمئنم)

اما روزای آخرش، وقتی هنوز یکی دو روز به عید مونده بود،

خدا کاری کرد که بوی عیدی رو زودتر از ۴شنبه حس کردم.

دل همه مون بدجوری صاف شد عین آینه...

یادته...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی دلم بدجور بوی خاک نم زده می خواد، آب و هوای شمالم آرزوست.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:35 توسط عطیه |