تبليغاتX
ننوشتنی های من

 

سال بلوای عباس معروفی رو شروع کردم به خوندن

انقدر رفت و برگشت داره که هم لذت می برم هم گیج می شم گاهی

(بین خودم و خودت: جالبه که اون وقتها چند تار مو، یه عشق اساطیری

می ساخت، اما الان همه چیز فقط به یه تار مو بنده)

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این هفته عجیب هفته ای داشتم

پر از حرف، پر از راه، پر از ایده، پر از مشورت، پر از رفتن، پر از موندن، 

پر از حس نزدیکی، پر از حس نزدیکی، پر از حس دوری،

پر از اعتماد، پر از همه چیزهایی که اهمیت دارن برام...

انگار خالی شدم از خیلی چیزها...

خیلی وقته که حسرت یک لحظه گذشته رو هم نمی خورم

 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امشب بعد از ماه ها چشمم به ماه افتاد، چقدر گرد و بزرگ و نزدیک بود

درست عین ماه شب نیمه.

ناخودآگاه این بیت اومد تو ذهنم:

دیشب جمال رویت تشبیه ماه کردم

تو به ز ماه بودی من اشتباه کردم

(راستی دیشب اختتامیه آخرین منجی بودم، ربطی داره به بیت شاید!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هفته بار ها و بارها هم غافلگیر شدم، هم غافلگیر کردم

(هنوز مزه غافلگیر کردن سردبیر در روز ۵شنبه ۲۴ مرداد، زیر زبون همه مونه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دلم یه جاده خلوت می خواد که فقط با ماشین گاز بدم و برم و برگردم

عین فروتن توی حس پنهان.

چند تا چیز آدمو آروم می کنه:

نوشتن، حرف زدن، روندن و خوندن

(آرومم الان)

پی نوشت همین پست در روز ۳۰ مرداد ۸۷:

{{{{{.......چی شد یهو عطی؟!................}}}}}

آرامشم داره از بین می ره، یه کم رفته...

همش حس می کنم اشتباه کردم یا دارم اشتباه می کنم

خوشم نمیاد از لفظش ولی انگار پیچوندن در کاره

حس می کنم من همه جوره مایه می ذارم، اما...

چقدر جدیداْ زود باور می کنم اطرافیانم رو...

چقدر بقیه به باور من رنگ می دن و بعد همه چیز فرو می ریزه برام...

(بگو تو که نمی تونی حرفتو بگی پی نوشت نوشتنت چی بود آخه؟!)

دیروز حرف بی معنی و پر معنی یه نفر خیلی بهم گرون آومد

چند روز و چند شبه که خواب بعضیارو می پرونم.

من معذرت می خوام، تکرار نمی شه.همین...

راستی جدیداْ خودخواه شدم و حساس و زودرنج؟!

اتفاقاْ خیلی هم زیاد زود دلم می گیره، اما هیچی توش نمی مونه.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:46 توسط عطیه |


 

اصلاْ مهم نیست.بودن یا نبودن مطبوعات رو می گم

چون من دیگه کمتر کاغذی شو می خونم،جدیداْ  با اینترنت

اونم از نوع پر سرعتش خیلی بهتر و بیشتر در جریان خبرهای روز قرار می گیرم.

راستی اس.ام.اس هم بد نیست.

البته معمولاْ خبر خاصی توش نمیاد اما خبر مطبوعاتی که تو اس.ام.اس میاد

در نوع خودش بی نظیره. اونم خبر یه توقیف برای یه نشریه.

تنها نشریه کاغذی که می خونم بی وقفه و به شدت

خبر کوتاه بود:

همشهری جوان به جرم نشر مطالب غیر اخلاقی توقیف شد.

این یعنی نمی دونم تا کی شنبه ها دکه سر خیابون شریفی نمی رم

این یعنی چه جالب که روز جوان همشهری جوان تعطیل شد

این یعنی چه جالب که ایران جوان چند سال پیش هم همین جوری تعطیل شد

این یعنی دوباره یه سری به شماره های فوق العاده می زنم و لذت می برم

این یعنی همشهری جوان تنها مجله ای که چندبار خیلی از شماره هاشو خوندم

این یعنی حتماْ دوباره شماره ۱۷۱ رو می خونم و برای دیگران هم تعریف می کنم

اصل خبر:

همشهری جوان توقیف شد

 هنوز هم دنبال شماره های نداشته م هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:22 توسط عطیه |


 

استرس، هیجان، چشمای نگران اطرافیان

همه و همه یه شوک دیگه به آدم وارد می کنه

++++++++++++++++++++++++++++++++

یه کم خسته ام، اما حالم خوبه

دیر رسیدم خونه و از ۳*۴ فقط هیاهوشو می فهمیدم

چشمام عین چشمای بایسیکل ران، یه جفت چوب کبریت می خواست

الان خواب از سرم پریده

++++++++++++++++++++++++++++++++

یه کم خسته ام، اما حالم خوبه

حتی وقتی روان نویس قرمز هی روی صفحه صفحه نوشته هام راه رفت، حالم بد نشد

نگاه که می کنم فقط ۴-۵ تا تیک بیشتر نداره

یا من خیلی خنگم که فضا رو نمی گیرم

یا تو زیادی سختگیری

کدومش؟؟

++++++++++++++++++++++++++++++++

یه کم خسته ام، اما حالم خوبه

اگه زودتر بود حتماْ چند کیلومتر پیاده می اومدم

تا هرجا که این خستگی و این حال خوب معنی پیدا کنه

++++++++++++++++++++++++++++++++

یه کم خسته ام، اما حالم خوبه

در فریزرو باز می کنم، بلکه یه بستنی ببینم

اما حیف...

قبل از من یکی خورده همه شو

در فریزرو می بندم

اما دلم هنوز یه بستنی بزرگ می خواد، بزرگتر از مال بقیه

(خودخواه)

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:30 توسط عطیه |


 

بالاخره تموم شد.

دیشب آخرین صفحات سمفونی مردگان رو خوندم

تنها چیزی که از فصل آخرش برام موند یه گیجی عجیب بود.

شاید دوباره فصل آخرشو بخونم.

برخلاف اون چیزی که خیلی ها می گفتن، اصلاْ بعد از خوندنش حالم بد نشد.

به هر حال یه کم خوشحالم که تموم شد.

**********************************

هفته ای که گذشت، عجیب هفته ای بود.

پر از استرس، پر از نگرانی برای از دست دادن خیلی چیزها...

بعضی چیزها انگار مُرد.

الان اوضاع بد نیست...

اما هنوز خیلی از همون چیزها سر جای اولش برنگشته...

خدا کنه برگرده، خدا کنه...

*********************************

دلم برای یه سفر دلچسب تنگ شده.

اگه نرم سفر، دلم عین یه ماهی بیرون از تنگ آب می میره.

به هر کی می گم، می گه برو مشهد.

خدایا ناراحت نشی، اما دلم اصلاْ مشهد نمی خواد

من مشهد رو با اون شلوغی عجیبش دوست ندارم.

زمستون حرم فوق العاده س،

انگار صحن سقاخونه و گنبد طلائیش فقط مال ماست.

********************************

راستی این هفته فهمیدم یه نفر هست که دلش واقعاْ دریاست،

خیلی کمن این آدما،انگار نسلشون داره می میره

می دونستما، اما بهم ثابت شد.

برام مهمه، خیلی زیاد، بیشتر از اونی که فکرشو بکنی یا فکرشو بکنه

********************************

اینم سمفونی مردگان من

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:24 توسط عطیه |