تبليغاتX
ننوشتنی های من

امروز بیست و نه خرداد

بی هیچ اتفاق ساده و پیچیده ای

۱ـ از دیشب یاد دکتر افتادم و اینکه وقتی شروع به خوندن کتاباش کردم

همه کتاباش توی کتابخونه بود با جلدهای تک رنگ نارنجی و آبی و سبز

و قیمت ۲۰ تومان و کمتر.

فاطمه فاطمه است برام یه چیز دیگه ست.

۲ـ امروز یاد خبری که دیروز شنیدم افتادم

خبر اتفاقات عجیب و نه چندان غریب دانشگاه زنجان

خدا عالمه اما خودمونیم آدمیزادم خیلی جاهله ها

۳- امروز کارت شرکت در مراسم روز زن رسید دستم

اولش می خواستم برم اما وقتی یاد مراسم مضحک روز دختران افتادم،

پشیمون شدم از رفتن.

۴- یه اتفاقی هست که هم دلم می خواد بیفته هم نیفته

کلاْ این چند وقت به شدت دچار حس تعلیقم.

(...حیف که نمی تونم بگم)

۵- چند وقته بعضی از دوستان، منو مورد عنایت قرار می دن

و تیکه های نابی بهم میندازن

من یکی هم حالم کمی خوبه هم وجدانم حس شرمندگی نداره.

۷- از ۶خوشم نمیاد

۸- خدا آخر هفته رو بخیر کنه(کلاْ آخر هفته هارو)

۹- هنوز طرحمو ننوشتم. از روزی که بعضی از افراد به شدت کنجکاو روی جلسه ما

سوار شدن، تصمیم گرفتم طرحمو جوری بنویسم که مخ همه شونو منفجر کنه.

(از نوادر روزگار هم بودن اتفاقاْ)

۱۰- امروز کار زیادی نکردم. خدایا خودت یه جوری حلال کن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:56 توسط عطیه |


منتظر هیچ خبر یا اتفاق جدیدی نبودم

تعطیلاتی بی نهایت یکنواخت که آدمو از هرجایی به رکود می کشونه

اما امروز یخ تعطیلاتم شکست و دوباره یخ زدم

امروز توی این گرمای خردادی لرزیدم و سردم شد

امروز یخ زدم

من منتظر هیچ اتفاق جدیدی نبودم

حتی منتظر هیچ اتفاق عاشقانه ای

شاید فقط یک عاشقانه آرام

تمام شد

دیگه نه آرشی در قلمرو تردید می افته

نه خانه ای برای شب ساخته می شه

چون کسی که عاشقانه می نوشت و می انداخت و می ساخت،

خداحافظی کرد.

به همین سادگی که نادر ابراهیمی رفت...

حالا دیگه مطمئنم که قیصر امین پور این چند خط رو برای همه آدمها و

قصه هاشون گفته:

تا نگاه می کنی:

     وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود

دیر می شود

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط عطیه |


 

حس مالکیت توی وجود خیلی از آدم ها نهادینه شده

(درست عین یه ناسزایی که توی دور و بری هام نهادینه شده)

مالکیت هرچیزی که بهشون مربوط هست یا نیست

حتی ورود و خروج آدم ها به جایی یا از جایی!

بی خیال... مهم نیست...

توی دوره ای که هیچ کس نمی تونه احساس مالکیت یه چار دیواری رو

داشته باشه، بذار بعضی ها با اینجور توهمات خوش باشن.

****************************************

اونروز برای نوشتن سوژه مسکن تمام مغزمون پر از ایده بود

اما وقتی نوشته شد، هم ایده حروم شد هم کاغذ و خودکار

خیلی راحت گفتیم در نیومد!

بی خیال... مهم نیست...

بعد برای اینکه نابود نشیم گفتیم با اجرای خوب در میاد!

***************************************

 دیروز یکی می گفت برای هر کاری قصد قربت کنین

راست می گفت اتفاقاْ...

فقط امیدوارم این حرفُ به بعضی ها که بخاری ازشون بلند نمی شه

نزده باشه، چون اونوقت برای بی عُرضگی شون قصد قربتُ بهانه می کنن

بی خیال... مهم نیست...

قبول باشه...

***************************************

 دیروز یه جنگ تمام عیار اس ام اسی کردم

نه کسی برد نه کسی باخت

غنیمتش فقط اعصاب خوردی بود و معده درد و پول اس ام اس

(به لطف ۲۲ تومن شدن اس ام اس، در حال ترک هستم)

بی خیال... مهم نیست...

الان خوشحالم ومطمئن که هیچ گله شکایتی از هم نداریم

فقط بفهمه که دوست خوب منه.

***************************************

چند وقته زیاد می گم بی خیال... مهم نیست

 بی خیال... مهم نیست...

فقط می ترسم یه وقت کار دستم بده

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:59 توسط عطیه |