سه شنبه صبح ساعت ۸
تهران- پایین تر از میدان ونک- بزرگراه حقانی- نبش گاندی- ایستگاه اتوبوس
ساعت بالای ایستگاه ۶ رو نشون می ده.
با خودم می گم حتماْ مثل همه ساعتهایی که در انظار عمومی اند،
خواب مونده و کسی نیست باتریشو عوض کنه یا کوکش کنه.
چهارشنبه صبح ساعت ۸:۱۵
تهران- همونجای دیروزی
ساعت بالای ایستگاه ۶:۱۵ رو نشون می ده
چند دقیقه خیره روش می مونم
از دو حال خارج نیست یا این ساعته باتری داره و حال کارکردن نداره
یا اینکه...
نمی دونم حالت دومش چیه.
فقط تو فکرم چرا ساعت اتاق من ساعت ۶ تا ۶و نیم صبح رو
مثل قرقی می گذرونه...
کسی می دونه آیا؟!
خدا جد و آباد اونی که تلفن همراه رو اختراع کرد بیامرزه،
البته دیروز شنیدم پیش از همین مخترع، دکتر حسابی خودمون
یه تلفن همراه داشته که سیستمش رو تو ماشینش کار گذاشته بوده.
انقدر تلفن و اس.ام.اس داشتم تو این چند روز که خدا می دونه
کاش با خودم کار داشتن. سراغ هر بنی بشری رو از من می گرفتن
فقط من نبودم، یکی دیگه هم دلش بدجوری پر بود از این تلفن ها.
ساعت ۱۲ شب، طرف اس.ام.اس زده چه جوری باید کامنت گذاشت؟!
بگذریم...
توی این یک ماه، بارها خودمو به خاطر نگفتن یک کلمه نه لعنت کردم
واقعاْ لعنت کردم، بد و بیراه گفتم، هر چی که می تونستم...
یک ماهه دارم از دست خودم عذاب می کشم، عذاب
ولی امروز تصمیم دارم، بگم و تمومش کنم.
یه کم دیره ولی ارزشش رو داره.
خواهشاْ فکرای اجق وجق نکنین، موضوع کاملاْ کاریه



