
حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد![]()
****************************************************
دیروز وقتی دیدم شهر کتاب هفت حوض بازه، انگار دوباره یه چیزی قلقلکم داد که برو
ببین جدید چی داره.
البته جدید که می گم فقط کتابه ها، نه هیچ چیز دیگه.
دم در با خودم قرار گذاشتم چیزی نخرم و فقط نگاه کنم.الان شهریوره و ...
اتفاقاْ تا وقتی داشتم قفسه هارو نگاه می کردم سر قولم موندم. دنبال چند تا
نمایشنامه بودم که بود ولی خودمو نگه داشتم که نخرم تا اینکه...
چشمم به یه نمی دونم قفسه یا چی چی افتاد دیدم ازین کتابای جیبی گذاشتن.
اولش طرح جلدش توجهمو جلب کرد و اسمش. روش نوشته بود: دن ژوان کرج
چشمم افتاد به نویسنده ش ـ صادق هدایت.
یادمه وقتی اول دبیرستان بوف کور رو خوندم فقط از روی عذاب وجدان اینکه کتاب
نخونده نمونه تا آخراش خوندم.
اصلاْ دوسش نداشتم(همون موقع عاشق خرمگس بودم)
نمی دونم شاید یه کم برای خوندن بوف کور زود بود، اما دیروز چند سال از اون موقع
می گذشت. تصمیم گرفتم یه بار دیگه امتحان کنم خودمو و صادق هدایت رو.
داشتم اونو ورق می زدم که چشمم افتاد به دوتای دیگه، سگ ولگرد و داش آکل.
دیگه صبرم تموم شد. هر سه تاشو خریدم.
تا دیروز هیچ وقت از شکستن قولم خوشحال نشده بودم.
می نویسم...
نوشتن بدجوری آرومم می کنه...
وقتی نقشش رو براش می نویسم،
وقتی دیالوگ به دیالوگش رو تجسم می کنم،
وقتی دیالوگهارو روی صورتش می شونم،
وقتی جمله به جمله نوشته هامو بلند بلند می خونم تا بتونم اونارو بشنوم،
وقتی دیالوگ به دیالوگ اونارو بازی می کنم،
فقط یه چیزی می دونم...
می نویسم...
![]()


