دیشب تصمیم جدی گرفتم که امروز بنویسم و از اونجا شروع شد که یاد دوران دبیرستان ۷-۸ سال پیش افتادم.
اون موقع دوستام همه زندگیم بودن، البته الانم هستن ولی نه همه زندگیم که بخشی از اون.
چون به قول بعضی ها زندگیم موسع
شده و مشغولیات فکریم بیشتر.
اون روزها برای از دست ندادن دوستام شاید هر کاری می کردم، حتی بعضی جاها عقایدم رو ابراز نمی کردم که
مثلاً فلان کس ناراحت نشه.
الان که بهش فکر می کنم می بینم چقدر بعضی مواقع کوتاه اومدم. خیلی بده که آدم از ابراز عقیده ش بترسه.
ولی الان دیگه نمی ترسم. از هیچ چیز و هیچ کس.
شاید بزرگ شدم یا عقایدم عوض شده ولی هم دوستامو دارم هم عقایدم رو و هم جرات ابرازش رو![]()
![]()
جوووون یعنی این، یعنی جسارت و شجاعت ابراز عقیده![]()
از ۴شنبه شب تا دیروز صبح بین خواب و بیداری معلق بودم.
خدا این همشهری جوانی ها رو به آرزوهاشون برسونه.![]()
آخه یکی نیست بگه بابا شما که این هفته می خواهید شنبه مجله رو دربیارید یه
خبری چیزی.
دیروز وقتی دیدم خوابم نمی بره هشت صبح رفتم به دکه روزنامه فروشی، صاحب
دکه کلی خندید.
خوب حقم داشت. آخه هنوز روزنامه هاشو روی پیشخون نچیده بود. حالا فک کن من
دست و صورت نشسته، صبحانه نخورده و با چشمای پف کرده دم دکه بودم.
هفته پیش هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم پاشم برم بلیط جشنواه بگیرم.
اعتیاد بد چیزیه از هر نوعش که می خواد باشه. ولی خوب اعتیاد من و خیلی از
همشهری جوان خوانها درمان نداره.
تازه اگه یه هفته مجله خوبم نباشه، من به خاطر تکمیل آرشیوم می خرمش.
ولی دیروز یه چیزی دیدم که باعث تاسف بود![]()
شماره هفته پیش که ویژه نامه محرم بود هنوز به تعداد بالا روی پیشخون مونده بود.
درصورتیکه از بهترین شماره هابود.
به جر بحث دینی و مذهبیش که خیلی جالب بود یه بیوگرافی با حال از
جورج کلونی و یه گزارش کامل از درآمدهای دیوید بکام که مخ آدم سوت
می کشید.
خلاصه دیروز من حدود ده تا روزنامه فروشی در تمام مناطق تهران سر زدم، از ترس
اینکه نکنه مجله بیاد و تموم شه.
تازه شنیدم بعضی جاها روزنامه فروشها اسم نوشتند و مجله رو پیش فروش کردند.![]()
حالا فردا صبح قبل از رفتن سر کار باید برم بخوابم دم دکه.
می دونم که دلم اونقدر صاف نیست که طوفان محرم و عاشورا بهمش بریزه.
می دونم که دلم اونقدر صاف نیست که طوفان عشق پدر به پسر، برادر به برادر، برادر به خواهر و مادر به فرزند
اونو بلرزونه.
اما دلم بدجوری برای حال و هوای محرم و عاشورا دل دل می کنه.
دلم بدجوری برای نگاه عباس به نهر و مشک آب روی زمین می لرزه.
طوفان دلم برای اون تیرهاییه که از آسمون می بارید
به خاطر اون تیری که گلوی فرزند رو شکافت.
به خاطر اون تیری که نگاه برادر رو از برادر گرفت.
و اون تیرهایی که شبیه ترین فرد به محمد رو از حسین گرفت.
طوفان دلم به خاطر اون خیمه های سوخته ایه که کودکان ۳ ساله بین اونها سرگردان بودند.
به خاطر اون گوشواره ای که از گوش دختر ۳ ساله کشیده شد.
به خاطر اون خنجری که گلوی شریف ترین مخلوق خدا را برید.
طوفان دلم به خاطر خطبه زینب توی کاخ یزیده، خطبه ای که کاخ رو لرزوند
حالا طوفانش داره دل منو می لرزونه.
این طوفان همه چیزو توی دلم میشکنه.
پس ای طوفان!
بغضمو بشکن.
تا از این الافی در بیام.
البته این دفعه ناله نکردم که من پا* می خوام که باهام همراه باشه. اون دفعه که تصمیم به یه کار جدید گرفتم
گفتم آخه من یه پای خوب و همراه می خوام، پای خودمم شکست و الان از بعضی کارهام عقب افتادم و از همه
بدتر اینکه فعلاْ نمی تونم رانندگی کنم.
حالا می رسیم به اون تنوع. قبلاْ کارهای هنری زیاد می کردم و بیشترش هم خطاطی، طراحی و طراحی لباس
بود. اما از وقتی که به شغل شریف پشت میز نشینی(کارمندی سابق) دچار شدم تمام وقت بعد از ظهرم به
بطالت می گذشت. البته کتاب خوندنم ترک نشده بود(قربون کتابخونه نیلو جونم برم) و ماهی یه باری که جلسه
شکرخند رو شرکت می کنم.(کلاْ وقتی پایه یه کاری می شم تا آخرش هستم و پشتکارم بد نیست)
خلاصه اینکه چهارشنبه رفتم کلاس خط.
آخ که چه کیفی کردم. یه حس خیلی خوب و دوست داشتنی. خط جالبیه.
خط معلی
یه جورایی معنویه و به خاطر انعطاف زیادی که توشه من خیلی ازش خوشم اومد.
حالا چند تا جمله از کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ اسپنسر جانسون رو می ذارم که می دونم اکثر دوستان خوندند ولی خوندن دوبارش چیزهای جدیدی به آدم یاد می ده:
۱- اگر تغییر نکنی، ممکنه منقرض بشی.
۲- دیر شروع کردن بهتر از هرگز شروع نکردنه.
۳- اگه نمی ترسیدی چه می کردی؟
۴- وقتی فراتر از ترسهات پیش بری احساس آزاد بودن می کنی.
۵- زود متوجه تغییرات کوچک شدن به ما کمک می کنه که خود را با تغییرات بزرگتری که در راهند
تطبیق دهیم.



