کشیدم. عمو پورنگ داشت طبق معمول مسابقه اجرا می کرد و شعر می خواند و خلاصه کلی شاد بود.
پتو رو روی سرم کشیدم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.
یه سوال: تا حالا شده یه خواب ترسناک ببینی و بعد از بیدار شدن از دیدنش به شدت لذت ببری؟ با
اینکه توی خواب تمام وجودت را ترس فرا گرفته بود.
توی یه ساختمان بزرگ بودم (شبیه یه مرکز خرید) و داشتم با چند نفر دعوا می کردم یا شایدم جرو بحث، خیلی
به دعوا شباهت نداشت. بعد از اینکه از ساختمان بیرون آمدم در طرف دیگر خیابان یه پراید سفید ایستاده بود و
چند تا از دوستانم را دیدم که منتظر بودند سوار بشن. اون ماشین اصلاْ تاکسی یا مسافرکش نبود، یه آشنایی
بود که من خیلی براش ارزش زیادی قایل هستم و یه جورایی از شخصیتش بدم نمی آد.
خلاصه منم برای اینکه بتونم سوار ماشینش بشم یه دوست قدیمی را هل دادم و انداختمش توی جوی آب.
خداییش توی خواب دلم خیلی براش سوخت (ولی وقتی بیدار شدم کلی کیف کردم). سوار شدم.توی اون
ماشین سه تا از دوستای قدیمی و فعلیم که هرکدومشون مال یه دوره از زندگیم هستند نشسته بودن
(دبیرستان، دانشگاه و محل کار).
همین جور که در حال رفتن بودیم (حرص می خوردم که چرا نتونستم جلو بشینم. توی خوابم یاد پام بودم که
شکسته بود و درد می کرد. آخ که صندلی عقب ماشینها چقدر جاش تنگه) ناگهان توی یه خیابون عده ای
سر راه ما رو گرفتن. یه چیزی شبیه گشت بودن و لی نه، آدم ربا بودند. به راننده گفتن پیاده شو باید با ما
بیایی و یک نفر را هم با خودت بیاور. راننده هم بعد از کلی اعتراض به ناچار پذیرفت و وقتی از ماشین پیاده شد
به من اشاره کرد که باهاش برم. آخ که با سر می دویدم.
لذتش اینجا بود که می دونستم دارم میرم توی دل خطر ولی با آرامش و رضایت کامل می رفتم.
خلاصه مارو زندونی کردند و می خواستند عکس مارو چاپ کنند و همه جا پخش کنند (ورود به حریم خصوصی
افراد). یادمه موبایل اون کسی که می خواست عکس بندازه رو شکوندم و همش رو به خاطر دفاع از اون کسی
که باهاش بودم می کردم. حتی اون موقع حاضر بودم جونم رو براش بدم و همین برای من شیرین بود.
بعد از یه مدت اونو توی یه قفس گذاشتند یه چیزی شبیه قفسهای توپی شکلی که توی فیلم دزدان دریای
کاراییب ۲ بود و ویل توش اسیر بود ( منم الیزابت). قفس رو نزدیک یه برکه یا رودخونه (دقیق نمی دونم)
گذاشتند که همون لحظه یه سوسمار بزگ اومد و می خواست قفس رو پاره کنه. من اون موقع فقط گریه
می کردم و جیغ می زدم و هر لحظه مرگش رو می دیدم.
اما یه آن دیدم نجات پیدا کرده و تونستیم با هم از اونجا بیاییم بیرون، ولی نه اثری از ماشین بود و نه دوستام.
فقط من بودم و او. (متاسفانه اینجاهای خوابم که رسید مامانم صدا می کرد که بلند شو چقدر می خوابی؟!
شب خوابت نمی بره ها و همین شد که نفهمیدم چطور نجات پیدا کرد. احتمالاْْ باز هم کار من بوده).
چه سوپر منی شده بودم. دست بر قضا دیشب تمام شبکه های تلویزیونی هم فیلم و سریالهایی پخش کردند
که یا ملت توش دیونه بودند یا از زمین و زمان و دریا و آسمان دزد و آدم ربا می بارید و یا مثل رزنیک در فیلم
(ماشین کار) سینما ماورا توهم داشتند.
یه سوال: تا حالا شده یه خواب ترسناک ببینی و بعد از بیدار شدن از دیدنش به شدت لذت ببری؟
بااینکه توی خواب تمام وجودت را ترس فرا گرفته بود.
هر کدوم از دوستای خوبم که داره می خونه نظرش را بگه و سوالم رو جواب بده.
دانه دانه
قطره قطره
ترس همچون پیله ای تو را دربر گرفته است
شهامتت را نمایان کن
شجاعتت را همچون دشنه ای در پیله فرو کن
آن را بشکاف
پروانه وجودت را آزاد کن
و خود را به آب و آتش بزن
پروانه شو
حالا پرواز کن
ای جان جان جانان
تو جان جان جانی
بهتر زجان جان چیست
آنی و بیش از آنی
مگه نمی دونی اگه یک لحظه چشماتو ببندی دنیا تاریکتر از شب می شه
نگام نمی کنی چرا؟!
مگه نمی دونی پیش نگاه تو زنده بودن رو زندگی می کنم
از پشت کدوم ابر، از سوی کدوم ستاره،
از اشک کدوم شبنم، از مهر کدوم قلب تو رو پیدا کنم دوباره
نگام نمی کنی چرا؟!
از بس جز تو منو تماشا کرد دیگه خودم رو از همه پنهون می کنم
صدا نمی کنی منو، چرا ازم بی خبری
چقدر باید گریه کنم، چرا منو نمی بری
پشت پنجره
آرام، بی صدا ولی منتظر تو را گریه می کنم
بیا ای انتهای التهاب و اضطراب
بیا...
این متن هم مال همون کسیه که..... و وقتی با صدای زیبای مریم عزیز شنیدم خیلی حس خوبی پیدا کردم
(برنامه هفت شنبه رادیو جوان ۱۵/۱۰/۸۵)
چشمه از کوچکیش قهر می کند.
چشمه بزرگی دنیا را در زلالی نگاه آن دو در آغوش می کشد.
چشمه دریا شد، موج بهمن کوهسار، خورشید شعله اولین نگاه.
دستانش در دستان کسی که دخترش او را همسر خود نامید، دختری که خود مادر پدرش ماند.
دستانش دستان کسی را به احتزاز درمی آورد که عشیره ای به حرمتش به سیادت می رسد.
دستانش دستان علی را به اعلا می رساند.
حال دستان علی هم نبض دستان اوست.
دستان والا پیامدار محمد(ص).
این متن مال همون کسیه که......(برنامه سه شنبه خط خطی رادیو جوان ۱۲/۱۰/۸۵)
عید سعید غدیر مبارک باد
آن هنگام که ماه خود را از پشت ابرهای تو در تو بیرون می کشد، چشمانت را به سیاهی شب
بدوز.
آن هنگام که هر ستاره سوسو زنان خودنمایی می کند، نگاهت را از آسمان و سیاهی شب نگیر.
باشد که برق نگاهت آن ستارگان خودپرست را از خود بی خود کند و سوسو یشان خاموش شود.
آن هنگام، فقط آن هنگام برخیز و دو رکعت نماز عشق بجا بیاور که آسمان و زمین از آن توست و
پروردگارت در آن لحظه تمام هستی را به تو بخشیده است.
خیلی دیر
می خواهم برگردم
اما به کجا، چگونه؟!
خسته ام
از تمام رنگ ها و بی رنگی ها خسته ام
از تمام روشنی ها و تاریکی ها
از وجودها و بی وجودی ها
از بودن ها و نبودن ها
از همه چیزها و هیچ چیزها
ازهمه کس ها و هیچ کس ها
از تمام این ها خسته ام
با همه وجود می خواهم برگردم
سوی چشمانت را روشنی راهم ساز
و
وجودت را به وجودم روانه ساز
تا از هیچ چیز و هیچ کس بودن
به همه چیز و همه کس شدن برسم.
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نسیت
غم کشیدن صنعت نقاش نیست

به جای پای ابراهیم
قسم بر مسجد الاقصی
که ما تنهای تنهاییم

عید سعید قربان بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.



باران که می آید رحمت بخش می شود بر دو جان
جان زمین و جان آسمان
باران که می آید حکمت بخش می شود بر دو شاخه
شاخه دستان و شاخه چشمان
باران که می آید صداقت همگانی می شود بر دو زبان
زبان قطره و زبان ابر
باران که می آید مهر فقط بر یک چشمه جاری می شود
مهر دیگر در کابین یک نور می درخشد
مهری که صدقه زهره نور و غزل است
مهر زهرای والا پیامدار محمد
این متن مال همون کسیه که........(برنامه سه شنبه خط خطی رادیو جوان۵/۱۰/۸۵)
این سکوت شیشه ای دلم را سنگ کدام کودک بازیگوش خواهد شکست؟!
راز دل من تنها با صدای ساز تو دمساز می شود.
تنگ بلور دلم را نوای ساز تو جلا خواهد داد که اگر دستی بر سازت زنی و نتی بنوازی که بر دلم
ننشیند همچون سنگ آن کودک گستاخ و بازیگوش تنگ بلور دلم را خواهی شکست.
میلاد حضرت مسیح، پیامبر صلح و دوستی بر تمام مسیحیان جهان و
به خصوص هم وطنان عزیزم مبارک باد.
عشق من گرم است و آه تو سرد
من هنوزم به انتظار توام
آتشم، شعله، بی قرار توام
زخمیم من، تو مرهمی جانا
تیر عشقت به قلب من مانا
قلب من در تپش بیفتد باز
گر بیایی، بگویمت یک راز
راز من عشق آتشینم بود
که جهانی به آن غمینم بود
کوس رسواییم زده است جهان
تو بمان عشق من، فقط تو بمان
این چند بیت را که می دانم نمی شود نام شعر با آن اطلاق کرد یه شبی که حالم خیلی گرفته بود گفتم و فرداش بدجوری ، بدتر از شب قبل حالم گرفته تر شد.
یادم آمد آنروز را که با من از راز گفتی
یادم آمد...
خوب هم یادم آمد
تو از عشق می گفتی و من با شور عشق زندگی می کردم
تو از راز می گفتی و من بزرگترین راز زندگیم را با تو زمزمه می کردم
با تو.
آن روزها شور عشق و شکوه راز زیستن را در رگهایم جاری ساختی به این امید که تا ابد نبض رگهایم بزند.
رگهایم را به رگهای دیگری پیوند بزنم و او هم، تا گیتی یکسر ما شود.
تو رفتی
اما راز عشق تو را همچنان تا ابدیت پاس خواهم داشت.
خدایا
چقدر می شود همدیگر را دوست داشت
چقدر می شود از زمین بر آسمان پل زد
چگونه می شود چشمهای جهان را
تا ابد با عشق خیره خیره نگه داشت
خدایا
علی بر دستهای محمد تا آسمان رفت
خدایا
فاطمه از جان دل محمد تا کجا رفت
خدایا
چشمه کوثر بر چشمه غدیر سلام کرد
خدایا
غدیر تا زلال کوثر شکوفه داد
خدایا
عشق نام خود را مهر علی و زهرا گذاشت
عزیز دل آفرین
چگونه می شود همدیگر را تا آخر دنیا دوست داشت
خدایا
مهر علی و زهرا عشق به همه پیوندهاست
در ضمن متن مال همون کسیه که......


