تبليغاتX
ننوشتنی های من

مهر رخشا، نکوترین چهر است

شب یلدا تولد مهر است

این همایون شب خیال انگیز

هست در آخرین شب پاییز

بیخ و بن در حماسه گستردست

در نهادش حماسه پروردست

لفظ یلدا اگرچه سریانیست

شب مهرآفرین ایرانیست

شب یلدا بر تمام دوستان مبارک و گوارا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:35 توسط عطیه |


رقص آروم نسيم رو به نگاه آينه بسپر

بذار آسمون امشب پر شه از ستاره ها، پر

غزل تازه رسيده، يه ترانه مهربون شد

توي آغوش پرستو، بي اشاره آسمون شد

وقتشه به بوي بارون، مثل چشماي تو زل زد

از عبور شاپركها، به نگاه آينه پل زد

تن شبنم رو بلرزون، دل گلبرگ رو خبر كن

با يه عشق نوبهاري، زندگي رو ساده تر كن

اين شعرم مال همونيه كه نوشته هاشو دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:52 توسط عطیه |


بيا و از سحر بگو، شب بي تو مهتاب نداره

براي ديدن چشات، يه عمره كه خواب نداره

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:47 توسط عطیه |


راستش احساس می کنم یه دینی به یه نفر دارم.

اون کسی که منو به نوشتن برگردوند.

خودش که نه، نوشته هاش.

کاری به حرف بقیه ندارم. من برای خودش، حرفش، نوشته هاش، شخصیتش و اون حزن قشنگی که

توی احساسشه ارزش زیادی قایل هستم و بهش احترام می گذارم.

من قبلاْ تمام اوقات بیکاریم با نوشتن پر می شد، اما تنبل شده بودم. یه همت بزرگ می خواستم،

یه استارت.

و اون باعث شد که دوباره بنویسم.

احساسش رو تحسین می کنم چون بدور از هرگونه ریا و تزویر.

صادقانه می نویسه، فقط صادقانه.

پس خیلی به دل می شینه.

روز از پی خیال تو از خانه می روم

شب در سکوت خلوت من خانه می کنی

من می نویسم از تو و از لحظه های عمر

پایین خاطرات من امضا نمی کنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:39 توسط عطیه |


دیشب دلم خیلی گرفته بود، خیلی.

و دلتنگی من فقط با نوشتن از بین می ره. انقدر نوشتم و خط زدم که دیگر کاغذ نداشتم. اینو واقعاْ

می گم.

آخ خداجون چقدر سخته که آدم یه جا زندونی باشه حتی اگه یه آپارتمان ۱۶۰ متری باشه و تمام امکانات

 سمعی و بصری تکمیل باشه.خدایا اگه هر ناشکری کردم منو ببخش.

اما تحمل می کنم، فقط چند روز دیگه، فقط.

اونم به خاطر شنبه دیگه که می خوام یه جایی برم که تمام دلتنگیهای این چند روزه رو فراموش کنم.

خدایا این تنبیه طول نکشه ها!!!!!

خودمونیم خدا جد و آباد مخترع رادیو را بیامرزد، اصلاْ قرین رحمت کنه و نور به قبرش بباره

مونس شبهای دلتنگی من رادیو بود و رادیو.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:32 توسط عطیه |


آهای آدم، آهای....

که زندونی قفس تن هستی

بشکن این قفس را

دل را آزاد کن

دل اگه آزاد باشه تو رو به تمام آسمانها پرواز می ده

دل اگه رها باشه دلبری می کنه

بهای آزادیش را پرداخت کن

شاید بهایش شکستن خودت باشه،

اما بدون که ارزشش را داره.

آهای آدم، آهای....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:24 توسط عطیه |


خدايا فقط راهي را مي خوام كه به تو برسه، فقط تو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:22 توسط عطیه |


۶) انسان به کسی می گویند تجلی زندگی باشد و نور بیاورد و عشقش را به هر چیز و هرکس که نزدیک شدن و دست پیدا کردن به آن را می خواهد، منتقل کند.

۷) انسانیت صفتی ظاهری نیست، یک آرمان معنوی است.

۸) نفرت، عشقی است که از حقایق تهی شده باشد.

۹) آدم هایی که چیزهای مشابهی را دوست دارند، حتی اگر هیچ وقت همدیگر را نبینند، با هم بیگانه نیستند.

به نظرم تمام حرف کتاب توی جمله آخره (شماره ۹) تمام انسانها با هم یگانه اند، یگانه، یگانه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:16 توسط عطیه |


همه دوست داريم به يگانه هستي برسيم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:48 توسط عطیه |


از دیشب دوباره کتاب یگانه ریچارد باخ رو دست گرفتم که بخونم، می خوام عبارات قشنگش رو بنویسم که دوستای خوبم بخونن.

۱) زندگی ام سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم. آیا ارزشش را داشت؟!

۲) جهانی که می شناسیم هر دم به جهانهایی بی شمار تقسیم می شود، به آینده ها و گذشته هایی متفاوت.

۳) هیچ بعید نیست که بیراهه به اندازه راه مهم باشد و گاهی حتی مهم تر. اما از بیراهه رفتن چندان خوشایند نیست.

۴) زمان اسمی است که خود بر حرکت ذهن هوشیار می گذارید.

۵) چشم انداز را خودمان نمی سازیم، فقط انتخاب می کنیم کجایش را می خواهیم ببینیم.

فکر کنم برای امروز کافیه. آخه یه کتاب هم از میلان کوندرا دارم می خونم. اونوقت فلسفه خونم می ره بالا.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:41 توسط عطیه |


نگاه نمي كني چرا

چرا نمي بيني منو

چرا ازم پس مي گيري شبهاي با تو بودنو

صدا نمي كني منو

چرا ازم بي خبري

چقدر بايد گريه كنم

چرا منو نمي بري

تشنه تر از اشكم و باز در انتظار هق هقم

براي بخشيدن من بيا بيا به بدرقم

تموم لحظه هاي من سياه شده بدست من

درون خنده هاي من حقيقت شكست من

مي خوام صدات كنم ولي كَمَم براي گفتنت

لبم يه قطره خواسته از چشمه دور و روشنت

بگو نترسم از خودم كه با تو التهاب نيست

بگو كه در پناه تو فرصت اضطراب نيست

ترانه اي براي چشمه تسنيم بهشت

مال همون كسيه كه نوشته هاشو دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:29 توسط عطیه |


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:18 توسط عطیه |


هميشه به خودم مي گم:

يادت باشه اگه روزي احساس كردي كه به درد كسي نمي خوري، اون روز، روز مرگ توئه

شايد اون كس خودت باشي. اونوقته كه بايد از بودن خودت توي اين دنيا احساس شرم كني

اما من مي خوام اين قفسو بشكنم

مي خوام خودم باشم ولي از خودم بيام بيرون

مي خوام اگه توي اين دنيام به درد يه نفر بخورم

اونم خودمم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:12 توسط عطیه |


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 15:2 توسط عطیه |


امروز پانزدهم آذر ۱۳۸۵ خاطرات بدی را برای همه ایرانیان زنده می کنه

خاطره عروج خبرنگاران و اصحاب رسانه و همینطور فرماندهان ارتش که پارسال همچین روزی داغ سنگینی را به دل همه گذاشت

چند روز پیش پدر شهید علیرضا افشار خبرنگار خوب شبکه خبر را دیدم، هنوز پیراهن مشکی تنش بود و تکیده تر از پارسال شده بود.

عکس پسرش را هم روی شیشه جلوی ماشینش زده بود.

تا کی پدرها ، مادرها، همسرها و فرزندان هم وطن ما باید داغ عزیزانشون رو ببینند.....

یعنی جون مردم اینقدر بی ارزشه؟؟؟؟!!!!

یادت باشه حتماْ برای شادی روحشون فاتحه بخون

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:49 توسط عطیه |


 

رفتی از باور من

گرچه جایت خالی است

حیف در قصه پرغصه من

قصه رفتن و دل کندن تو

قصه ای تکراری است

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:57 توسط عطیه |


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 8:42 توسط عطیه |


ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا

 اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست .

آلبر کامو

 

عاقل حرف می زند ، چون چیزی برای گفتن دارد . احمق حرف می زند ، که چیزی گفته باشد .

افلاطون

 

وقتی با یک انگشت به کسی اشاره میکنی بیاد داشته باش که سه انگشت دیگه به طرف خودت است.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 7:32 توسط عطیه |


آن لحظه ی شِکوه ی اشک ، آن لحظه ی سقوط برگ 

  

آن لحظه ی بيدار شدن از خواب شيرین دمِ مــــــرگ

 

آن لحظه ی عريـــــان شدن از هر نوای بی صـــدا   

 

آن لحظــــه ی خـزان عمــــر کيست گريد به حال مــا

 

در لحظه ی سقوط بـــرگ ،آن لحظه ی اعدام جــان  

 

در هر نفـــــس بينی صــدای ؛ ديگر نمانی بين مـــان

 

آن لحظه که حتی مرثيـه ســـودای آخــــر می زنـد   

 

در شـوق رهايی از اجــــل بـر هر دری سر می زنـد

 

در ساعت رؤيت مرگ ، در هر گريزاز هر محـل  

 

بی خود نده خود را عذاب ، نيست راهِ فراری از اجل

 

در آن دمِ آخر شدن ، دست ياری خواهی  گشــــــود  

 

اما نخواهد شد کمک، پس مال و فرزندان را چه بود

 

نه کس تو را ياری کند ، نه ابر تو را زاری  کنـــــد  

 

آن ناجــــیِ منــــحوس شوم آوای مــرگ جاری کــنـد

 

فرجـــام کــــار پايـان بـوَد ، از بــدو پيدايـــــش مـــا   

 

تشکيل يک نـطفه از جنون جز نيستی نبود در انتها

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 6:39 توسط عطیه |


زندگي را با تو مي خواهم

زندگي را با تو مي خواهم

با تو كه برايم همه چيز هستي

و من در برابر تو هيچم

زندگي را با تو مي خواهم

دلم براي تو دل دل مي كند

نفسم به هواي كوي تو بسته است

دستانم به اميد در آغوش گرفتنت جستجويت مي كنند

پاهايم در آرزوي رسيدن به تو گام برمي دارند

گام به گام.....

قدم به قدم....

به سويت خواهم آمد

به سويت مي آيم اي يگانه من

به سويت مي آيم اي بهانه من براي زيستن

جاودانگي ات تكيه گاه من است

مي خواهم برسم

مي خواهم به تو برسم

مي خواهم با تو يكي شوم

عاشقانه صدايت مي كنم

عاشقانه نگاهت مي كنم

عاشقانه مي خواهمت

تو هم مرا در آغوش بگير

اي يگانه من

اي همه زندگيم

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:25 توسط عطیه |


یادمه اون روزایی که کوچکتر بودم به خیلی چیزها نزدیکتر بودم.

به خدا، ستاره ها، ماه، ابرها و خورشید.

یادمه انقدر به خورشید نزدیک بودم که خورشید خانوم صداش می کردم، گرماشو خوب حس می کردم

اما منو نمی سوزوند.

یادمه وقتی شبها توی ایوون می خوابیدم آروم آروم ستاره هارو می شمردمو هر کدومو که می خواستم

از توی آسمون بر می داشتم، توی دستم می گرفتم، باهاش حرف می زدم، بعد آروم سر جاش

میذاشتمش.

اون موقعی که ماه هلال نازکش رو نشون می داد می تونستم دستمو دراز کنم و یه گوششو بگیرم ازش

تاب بخورم درست مثل جودی آبوت. اصلاْ برای همین جودی رو دوست داشتم.

می تونستم روی ابرها برم، بدوم و روی تشک نرمشون دراز بکشم و پایینو نگاه کنم. ببینم که آدما چقدر

کوچیکند و من احساس کنم بزرگ شدم، بزرگ....

یادمه انقدر به خدا نزدیک بودم که فکر می کردم تمام ماه و ابر و خورشید و ستاره رو برای من آفریده.

انقدر نزدیک بودم که توی خودم حسش می کردم، فرشته هاشو روی شونه هم می دیدم.

اما حالا چی؟!

آه.........

نمی دونم همه این حسای خوبم کجاست؟

کجا این قشنگیهارو جا گذاشتم؟

توی بچگی؟! توی اون دورانی که سادگی بزرگترین چیزی بود که داشتم!!

نمی دونم!!

حالا فقط می دونم از همه چیز دورم. خیلی دور.

دیگه دستم به هیچ کدوم از چیزهایی که خیلی ازم دور بود نمی رسه.

از خداهم دورم. خودم از وجودم بیرونش کردم.

فقط یه چیز می دونم وقتی کوچیک بودم قدم خیلی بلند بود.

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که دیگر هرگز نتوان شد آغاز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 6:45 توسط عطیه |