از همه چیز می گفتی و آسمان را ریسه بستی
چراغ ماه به سخنان تو روشن بود
عمر ستاره به طولانی بودن بوی خاطرات تو بود
سوسو می زد کلامت در یادم
هر چه می گفتی حقیقت بود
وهر چه می ماند ، غنیمت
ادعای ماندن سخت بود
و ادعای رفتن ، آسان
ادعای عشق ساده ترین سلام تو بود
فاصله ها مرا تنها گذاشتند
نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله
چهره تو آخرین دروغ ساده بود
آهای مدعی....
آهای......
این متنم مال همون کسیه که نوشته هاشو دوست دارم
دل که طاقت و تاب نمی فهمد بی تو
دل می ایستد تا من برسم
دل می دود می ترسد می گریزد می شکند
دل که دل نیست بی تو
دل تکرار نبض از نفس افتاده ماست
دل سربه سر ما می گذارد وقتی شانه ای نیست که سر روی آن بگذارد
دل سر می رود وقتی حوصله ای نیست
دل سر به جنون می زند وقتی دیوانگی ام عالمی دارد
تو دلبری کردی و ما دل نگه داشته ایم
تو دل قوی کردی و ما دل شکسته ایم
این متن مال کسیه که عاشق نوشته هاش هستم، شاید یکی دو خطش هم جا افتاده باشه. چون گوش می کردم و می نوشتم. اما احساس کردم ارزش نوشتن و خوندن رو داره.
اما چند روز پیش وقتی رفته بودم مشهد اونم وقتی که مدت زیادی بود منتظر یه فرصت برای این سفر بودم وقتی اولین روز صدای نقاره رو شنیدم نه تنم لرزید و نه دلم هری ریخت. اون حس خیلی خوب رو هم نداشتم. از خودم حرصم گرفته بود. عصبی شده بودم. من نصفه شب می رفتم حرم فقط به عشق اینکه موقع طلوع آفتاب اون صدای خوبو بشنوم.
نمی دونم !!!!!!!!!!!
اما مطمئنم یه کاری کردم که خدا منو از داشتن اون حس قشنگ محروم کرده .
دوست داشتم خدا بهم می گفت چی کار کردم.


