تبليغاتX
ننوشتنی های من

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت      به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

  مگر این وادی دارالجنون است   که هردیوانه دیدم یا علی گفت   

   نسیمی غنچه ای را باز میکرد   به گوشغنچه کم کم یا علی گفت

  خمیر خاک آدم را سر شتند  چو برمی خواست آدم یا علی گفت

  مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت 

  علی را ضربتی کاری نمیشد  گمانمابن ملجم یا علی گفت  

   مگر خیبر ز جایش کنده میشد یقینآنجا علی هم یا علی گفت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:45 توسط عطیه |


امشب خیلی توی فکر بودم. فکر می کردم چرا ما آدمها اینجوری هستیم.

 

چرا اینقدر برای رسیدن به بیشترها دست و پا می زنیم و خیلی مواقع بالا که نمی ریم هیچ بیشتر غرق می شیم.

 

آنقدر غرق می شیم که دست و پا زدن برای خودمون هم فایده نداره و بیشتر ما رو فرو می بره.

 

حالا این فرو رفتن از کجا شروع می شه برای هر کس فرق می کنه.

 

از اون جایی که اولین دروغ رو می گیم. یا از اون جایی که اولین کاری که به نظر خودمون خیره در حق

 

 مردم انجام می دیم همه جا جار می زنیم. یا از اون جایی که اولین انسان رو پلکان خودمون کردیم تا

 

ازش بالا بریم غافل از اینکه هرچه ما بیشتر روی پشتش فشار بیاریم هم اونو له می کنیم هم خودمون

 

رو پایین تر می فرستیم. یا اینکه نه از اون جایی شروع شد که ما بح حق خودمون توی زندگی قانع

 

نشدیم. نه اینکه کم بخواهیم نه. بیاییم به ظرفمون نگاه کنیم.

 

مگه ظرف هرکدوم ما چقدره که می خواهیم همه چیزو توش جا بدیم و همه رو با هم داشته باشیم، اما

 

 اون صداش در نیاد، هی بزرگ و بزرگتر بشه. اونی که بزرگ میشه ظرف ما نیست توقعات بیجامونه که

 

داره سرریز می کنه. آخه ارزش زندگی انقدر نیست... .

 

یه جایی می رسه که ترک برمی داره و یا بدتر اینکه می شکنه. اونجاست که باید آرزو ی رفتن کرد نه

 

 اینکه فرصتمون تموم شده، نه. چون ما تموم فرصتها رو از بقیه گرفتیم و حالا رفتنمون به نفع تموم اون

 

آدمهاست.

 

ولی یه چیزی بدجوری بین همه داره موج می زنه، چیزی که همه رو می شکنه. ریا ریا ریا ..........

 

الان که ماه رمضان، ماه دوری از هرگونه گناهیه. هر روز و هر شب ریاکارانه روزه هامونو، راز و نیازمونو

 

جار می زنیم.

 

وقتی کمک به یه فرد آبرودارو فریاد می کنیم، از این ظواهر ریاکارانه حال آدم بد می شه.

 

..............

 

..............

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

 

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

 

صحنه همواره بجاست

 

ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:33 توسط عطیه |


گشودم دست خود را پیش کف بین

که واگوید اگر دارد خبر، هیچ

ز عمر رفته و آینده من

بگوید فاش اگر بیند اثر، هیچ

ببیند تا درخت عمرم آیا

سرانجام آورد روزی ثمر، هیچ

دهان بگشود و دستم بست کف بین

که کف می بینم و باقی دگر، هیچ

ساعد باقری

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 7:55 توسط عطیه |


چند وقتی است که از دست خودم هم سیرم

از تو و عاقبت عشق خودم دلگیرم

خسته ام فکر و خیالم همه آشفته توست

به خدا آخرش از عشق تو من می میرم

منم و شعر و خیال و شب و تنهایی وغم

بی خیالم زهمه فال تو را می گیرم

بخت من بسته شده هیچ خیالی هم نیست

من هم انگار که پابسته این تقدیرم

ار من آزرده مشو می روم از خانه تو

قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم

تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست

امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 20:7 توسط عطیه |


طلوع ماه عاشقی

دوباره فصل نو شدن

طراوت راز و نیاز

پلی میان تو و من

این روزها بدجوری حال و هوای عاشقی توی سر همه است. همه اونهایی که ۱۱ ماه صبر کردن یا غفلت کردن. هرکدومش که باشه فرقی نمی کنه. الان وقتشه .

وقتشه که بری پیشش. صداش کنی. هرچقدر که می تونی بلندتر. باید همه فلک صداتو بشنوه. بدونه که تو اومدی. بهتر است بگم برگشتی. برگشتی برای اینکه دوباره برای هزارمین دفعه عهد ببندی که غفلت ممنوع. اون با اینکه می دونه شاید بازهم عهدتو بشکنی، بازهم به حرفت گوش میده.

شوق دوباره پر زدن در آسمان عشق تو

دوباره غوطه ور شدن به بیکران عشق تو

وقتی توی اون ۳ شب بزرگ که خیلی مواقع دوست نداری صبح بشن، هرشب بارها و بارها اون هزار اسم آبی را فریاد می زنی، خودش می دونه که تو اگه حتی دوباره عهدتو بشکنی ته دلت فقط پیش یه نفره و هیچ وقت غفلت توش راه نداره.

می تونی دوباره برگردی و دوباره بهش سلام کنی.

میان بحر رحمتت دلم زلال می شود

حتی یه لحظه زندگی بی تو محال می شود

لحظه ناب ربنا چشمایی که منتظره

روشنه از نگاه تو، تو هر غروب یه پنجره

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:3 توسط عطیه |


 
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رؤيايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي
 
بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربة سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد، پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
 
،مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه...
"او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست"
 
دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
"شايد او خواهان من باشد !"
 
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
ضربه سم ستور بادپيمايش
مقصد او، خانه دلدار زيبايش
 
مردمان از يكدگرآهسته مي پرسند:
"كيست پس اين دختر خوشبخت؟"
 
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست...آري...اوست
آه...
"اي شهزاده...اي محبوب رؤيايي
نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي"
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
"اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه... بشتاب اي  لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسيار دور است
ليك در پايان اين راه، قصر پر نور است"
 
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و خاموش
مي شوم مدهوش.
 
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
 
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته مي گويند:
" دختر خوشبخت...!"
 
 فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:40 توسط عطیه |


امروز بدجوری یاد خاطرات دوران بچگی افتادم. یاد روزهایی که مدرسه میرفتم، بدجوری دلم برای اون روزها تنگ شده. به یاد دوستهایی که از روز اول دبستان داشتم.

روزهایی که به هیچ چیز جز درس فکر نمی کردیم، یعنی اصلاً لازم نبود فکر کنیم. تصور می کردیم توی یک مدینه فاضله زندگی می کنیم که ما فقط باید درس بخوانیم و درس. دوستیها رنگ و بوی دیگه ای داشت. بعضی از پیوندها آنقدر محکم بسته می شد که حالا دیگه به گره ای باز نشدنی تبدیل شده. اگه بهترین خاطرات اون روزها رو از من بپرسن می گم توی همشون بهترین دوستام شریکن.

اما حالا چی؟؟؟؟! برای یک قرار ساده باید هفته ها و ماهها برنامه ریزی کرد. برنامه ریزی!!!!!!!!!!!!!!!

مگه زمانی که دوست شدیم با برنامه بود یا ازهم وقت قبلی گرفتیم، نه، آنقدر ساده بود که که فکرش را هم نمی کردیم. یک کلمه مهربونی و یک عمر دوستی و رفاقت.

خلاصه که دوران خوبی بود.

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 7:29 توسط عطیه |