ز لیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هردیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد به گوشغنچه کم کم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سر شتند چو برمی خواست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمیشد گمانمابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده میشد یقینآنجا علی هم یا علی گفت
امشب خیلی توی فکر بودم. فکر می کردم چرا ما آدمها اینجوری هستیم.
چرا اینقدر برای رسیدن به بیشترها دست و پا می زنیم و خیلی مواقع بالا که نمی ریم هیچ بیشتر غرق می شیم.
آنقدر غرق می شیم که دست و پا زدن برای خودمون هم فایده نداره و بیشتر ما رو فرو می بره.
حالا این فرو رفتن از کجا شروع می شه برای هر کس فرق می کنه.
از اون جایی که اولین دروغ رو می گیم. یا از اون جایی که اولین کاری که به نظر خودمون خیره در حق
مردم انجام می دیم همه جا جار می زنیم. یا از اون جایی که اولین انسان رو پلکان خودمون کردیم تا
ازش بالا بریم غافل از اینکه هرچه ما بیشتر روی پشتش فشار بیاریم هم اونو له می کنیم هم خودمون
رو پایین تر می فرستیم. یا اینکه نه از اون جایی شروع شد که ما بح حق خودمون توی زندگی قانع
نشدیم. نه اینکه کم بخواهیم نه. بیاییم به ظرفمون نگاه کنیم.
مگه ظرف هرکدوم ما چقدره که می خواهیم همه چیزو توش جا بدیم و همه رو با هم داشته باشیم، اما
اون صداش در نیاد، هی بزرگ و بزرگتر بشه. اونی که بزرگ میشه ظرف ما نیست توقعات بیجامونه که
داره سرریز می کنه. آخه ارزش زندگی انقدر نیست... .
یه جایی می رسه که ترک برمی داره و یا بدتر اینکه می شکنه. اونجاست که باید آرزو ی رفتن کرد نه
اینکه فرصتمون تموم شده، نه. چون ما تموم فرصتها رو از بقیه گرفتیم و حالا رفتنمون به نفع تموم اون
آدمهاست.
ولی یه چیزی بدجوری بین همه داره موج می زنه، چیزی که همه رو می شکنه. ریا ریا ریا ..........
الان که ماه رمضان، ماه دوری از هرگونه گناهیه. هر روز و هر شب ریاکارانه روزه هامونو، راز و نیازمونو
جار می زنیم.
وقتی کمک به یه فرد آبرودارو فریاد می کنیم، از این ظواهر ریاکارانه حال آدم بد می شه.
..............
..............
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه همواره بجاست
ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
که واگوید اگر دارد خبر، هیچ
ز عمر رفته و آینده من
بگوید فاش اگر بیند اثر، هیچ
ببیند تا درخت عمرم آیا
سرانجام آورد روزی ثمر، هیچ
دهان بگشود و دستم بست کف بین
که کف می بینم و باقی دگر، هیچ
ساعد باقری
چند وقتی است که از دست خودم هم سیرم
از تو و عاقبت عشق خودم دلگیرم
خسته ام فکر و خیالم همه آشفته توست
به خدا آخرش از عشق تو من می میرم
منم و شعر و خیال و شب و تنهایی وغم
بی خیالم زهمه فال تو را می گیرم
بخت من بسته شده هیچ خیالی هم نیست
من هم انگار که پابسته این تقدیرم
ار من آزرده مشو می روم از خانه تو
قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم
تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست
امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم
طلوع ماه عاشقی
دوباره فصل نو شدن
طراوت راز و نیاز
پلی میان تو و من
این روزها بدجوری حال و هوای عاشقی توی سر همه است. همه اونهایی که ۱۱ ماه صبر کردن یا غفلت کردن. هرکدومش که باشه فرقی نمی کنه. الان وقتشه .
وقتشه که بری پیشش. صداش کنی. هرچقدر که می تونی بلندتر. باید همه فلک صداتو بشنوه. بدونه که تو اومدی. بهتر است بگم برگشتی. برگشتی برای اینکه دوباره برای هزارمین دفعه عهد ببندی که غفلت ممنوع. اون با اینکه می دونه شاید بازهم عهدتو بشکنی، بازهم به حرفت گوش میده.
شوق دوباره پر زدن در آسمان عشق تو
دوباره غوطه ور شدن به بیکران عشق تو
وقتی توی اون ۳ شب بزرگ که خیلی مواقع دوست نداری صبح بشن، هرشب بارها و بارها اون هزار اسم آبی را فریاد می زنی، خودش می دونه که تو اگه حتی دوباره عهدتو بشکنی ته دلت فقط پیش یه نفره و هیچ وقت غفلت توش راه نداره.
می تونی دوباره برگردی و دوباره بهش سلام کنی.
میان بحر رحمتت دلم زلال می شود
حتی یه لحظه زندگی بی تو محال می شود
لحظه ناب ربنا چشمایی که منتظره
روشنه از نگاه تو، تو هر غروب یه پنجره
روزهایی که به هیچ چیز جز درس فکر نمی کردیم، یعنی اصلاً لازم نبود فکر کنیم. تصور می کردیم توی یک مدینه فاضله زندگی می کنیم که ما فقط باید درس بخوانیم و درس. دوستیها رنگ و بوی دیگه ای داشت. بعضی از پیوندها آنقدر محکم بسته می شد که حالا دیگه به گره ای باز نشدنی تبدیل شده. اگه بهترین خاطرات اون روزها رو از من بپرسن می گم توی همشون بهترین دوستام شریکن.
اما حالا چی؟؟؟؟! برای یک قرار ساده باید هفته ها و ماهها برنامه ریزی کرد. برنامه ریزی!!!!!!!!!!!!!!!
مگه زمانی که دوست شدیم با برنامه بود یا ازهم وقت قبلی گرفتیم، نه، آنقدر ساده بود که که فکرش را هم نمی کردیم. یک کلمه مهربونی و یک عمر دوستی و رفاقت.
خلاصه که دوران خوبی بود.

