تبليغاتX
ننوشتنی های من

اصلاْ حوصله ندارم

راجع به این بنویسم که کاش زودتر به روزهای آرامش برگردیم،

فقط کاش زودتر آرامش برگرده.

چند روزه اعتمادمونو به همه از دست دادیم، حتی به چشمای خودمون

توی تلفنا مردم زنگ می زنن می گن چه حوصله ای دارین برنامه می سازین!!!

خب آنتنه! نمی شه سکوت بره که!!!!

هوس مسافرت کردم،

اما دلم می خواد من پیشنهاد ندم،

ترجیح می دم یکی دیگه پیشنهادشو بده و من خوشحال بشم از اینکه کسی به فکرمه!

یه شمال یه روزه، بدون حضور آدم دیگه ای که خلوتمونو بهم بزنه!

چند وقته کم حرف زدم،

تمام ساعتهای زندگیم پر شده از انتخابات و حاشیه های دور و برش.

ازاینکه انقدر به فکر همه چیز هستم، از اینهمه بی تفاوت نبودن، حالم از خودم بد می شه!

کاش بی خیالی چند نفر به منم سرایت می کرد.

هم فکر زندگی روم فشار میاره، هم فکر فکر کردن و غصه خوردن یکی دیگه!

دیروز کارشناس برنامه گفت: به این می گن استرس!

آزاده یادش رفت معنی هیستریک رو بپرسه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:4 توسط عطیه |


از چهارشنبه به طور جدی دارم توی جناح میرحسین سینه می زنم.

از بداخلاقی های انتخاباتی که این روزا معروف ترین عبارت توی صدا و سیما و

هر رسانه دیگه ایه خسته شدم و ترجیح می دم آرامش رو انتخاب کنم.

پس دیگه با هیچ آدم متعصبی که چشمش فقط تا نوک دماغشو می بینه

بحث و جدل نمی کنم.

مگه مخم جای اضافی داره برای این چرت و پرت شنیدن ها.

هنوز دارم فکر می کنم" این خانوم این خانوم" گفتن احمدی نژاد این وسط چی بود؟!

توهین؟! تهمت؟!

اصلاْ چه معنی داره عکس زن نامحرم دست شماست دکتر؟!

اقلاْ دستکش دستت می کردی، بعد پرونده رو دست می زدی!

******************************************

دیشب به مدت یک ساعت و نیم با برنامه ای تحت پوشش مناظره انتخاباتی

کلی خندیدم، حتی به اندازه شب های برره.

از نکته ها، تیکه ها، پیچوندن ها و هزار جور  "های" دیگه...

از ننجون و ننه آقای کروبی گرفته تا سیصد میلیون آقای کروبی و

حرف های یک نفس آقای کروبی و احمد نژاد گفتن آقای کروبی...

(یا گفتن یای احمدی خیلی صقیله یا این یا وسط رفاقتا و رقابتا گم شده)

****************************************

راستی آقای احمدی نژاد بالاخره معلوم شد این ۱ میلیارد مفقود شده کجاست؟

****************************************

گویا گردن آقایان دیگه خوب جاییه برای اینکه دکتر ازش بالا بره.

اون بالا چی دیدی دکتر؟

هاله نور؟!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:4 توسط عطیه |


فروردین تموم شد، به سادگی هرچه تمام تر

فروردینی که دوسش داشتم

و بار دیگه شهری که دوست می داشتم و می دارم.

اصفهان برای من دقیقاْ معنی نصف جهانو داره. از قدم زدن توی میدون نقش جهانش

انقدر لذت می برم که شاید از هیچ تفریح دیگه ای نصیبم نشه.

سرمو که می چرخونم یه دور تاریخ صفویه جلوی چشمم دوره می شه.

اما این یار باهاش حال می کنم، نه مثل تاریخ دبیرستان به زور بخونمش.

پامو که توی بازار اصفهان گذاشتم احساس کردم ایران واقعی جلوی چشممه با هزارجور فرش و

گلیم و تق و تق چکشی که روی مس می خورد.

درشکه سواری و تگرگی که وسط میدون غافلگیرمون کرد لذت سفرو صد برابر کرد و ما با سرعت

هرچه تمام تر دویدیم تا زیر یه سقف برسیم.

اما چند تا خوراکی خوشمزه جدید هم کشف کردم توی این دوتا سفری که به فاصله ۲ هفته رفتم.

یکی باقلوای سه گوش با آب هویج (آب هویجش خیلی مهمه)

یکی هم فرنی و شیره (منم فکر می کردم بدمزه ست، اما زهی خیال باطل)

درضمن بریونی اعظم هم (اعظم فامیلی آقاهه ست از قرار معلوم) مهمون شدم.

اما برای من اصفهان دیگه فقط اصفهان نیست.

اصفهان برای من یه دنیاست

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:4 توسط عطیه |


ساعت ۵ عصر جمعه ۲۳ اسفند

بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد، درست مثل وقتی که یه دیوار

جلوی روم باشه و بخوام برم اونطرفش.

حسی پر از آگاهی و ناآگاهی نسبت به زندگی

اما پر از اعتماد به انتخابم.

نگام به خطوط قرآن بود اما چشمام با دلم میلرزید.

با یه کلمه زندگیم عوض شد.

حالا دیگه آرامشی به اندازه یک دنیا تمام وجودمو گرفته،

از استرس هفته پیش هیچ خبری نیست...

حالا دیگه وجود علیرضا برام معنی دیگه ای گرفته...

وجودی پر از معنی...

..............................................................

دو روز دیگه از سال ۸۷ مونده.

مثل هر سال ۲۹ اسفند برنامه امامزاده صالح با بر و بچه های دبیرستان برقراره،

بعد از ۹-۸ سال...

از دو نفر شروع شد و حالا به چندین نفر رسیده...

اس.ام.اس برنامه امسالمون این بود:

سلام.مطابق هر سال برنامه امامزاده صالح برقراره.

شیرینی عروسی هم می دیم.حالا با معرفتاش دستشون بالا.

............................................................

دم همه دوستای دبیرستان گرم، خداییش بهترین ها هستن

توی مرام و معرفت.

هرکدومشون گفتن شیرینی رو بی خیال، همینکه همدیگه رو ببینیم

از هر چیزی شیرین تره.

دلم برای فردا بی تابی می کنه، خوشحال خوشحالم...

 عید همگی مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط عطیه |


نمیدونم...

اما شاید دیر آپ کردنم برای این باشه که دوست دارم هرچیزی رو،

هر اتفاقی رو همونجور که هست و اتفاق می افته بنویسم.

بعضی وقتها انقدر شیرینه که نوشته هام نمی تونن وصفش کنن،

گاهی هم شاید انقدر تلخ که اصلاْ دوست ندارم بنویسم.

توی پرانتز:(من الان جزء دسته اولم)

*************************

آرامش عجيبي دارم، هرچند همراه با بي قراريه،

اما در عين بي تابي و بي قراري، سكون عجيبي پيدا كردم

با همون شيطنت هاي قبلي شايد كمي هم بيشتر.

انقدر زود به اتفاقات جديد زندگيم انس گرفتم كه انگار سالهاست با من همراه بودن.

*************************

خيلي راحت با تار و پود زندگي من گره خورد،

توي اين ۲-۳ ماه به خيلي چيزها رسيديم...

دقيقاً ديگه تنهايي برام بي معني ترين كلمه روي زمينه...

*************************

اَه اَه اَه...

چقدر بده كه نمي شه همه چيزو نوشت و همه حرفهارو گفت.

*************************

اين روزها دو- سه تا سؤال ثابت، مرتب ازم پرسيده ميشه:

دوسش داري؟

دركت مي كنه؟

آدمي هست كه احساسشو بيان كنه و به زبون بياره يا نه؟

هروقت اينارو مي شنوم حس مي كنم توقع آدم ها از زندگي،

اگه فقط توي همين سؤالات خلاصه بشه، چه اتفاقات خوبي كه نمي افته...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:21 توسط عطیه |


 

پرده اول-

وقتی بهم گفت من اینجوریم(کف دستش نشون داد،یعنی رک و راست)، 

فک کردم داره شعار می ده یا مثل بقیه که اولش اینو می گن،

اما تهش از اینجوری بودن فقط ادعاش می مونه... همین و بس

پرده دوم-

دلم بهم می گه واقعاْ حرف دلش با چیزی که روی زبونش میاد یکیه،

اما عقلم سفت و سخت جلوم ایستاده و نمی ذاره احساسم پیروز بشه.

از عقلم عصبانیم، اما بهش احترام می ذارم که محافظمه.

پرده سوم-

انگار همه چیز اونجور که من می خوام پیش می ره، دیگه برا چی

دس دس می کنم، خدا عالمه.هنوز عقل و منطق و استنباط داره تو مغزم رژه می ره.

پرده چهارم-

حرفامون تموم شده به ظاهر...اما تمومی نداره انگار.

دیگه باید دلمو یکی کنم...می رم مشهد و امام رضا دلمو آروم می کنه

پرده پنجم-

تحقیق و تفحص و بیشتر حرف زدن تشریفاتیه.

من دل باختم بهش (به اندازه تمام هستی ازین باخت خوشحالم)

پرده ششم-(۱۹ آبان ۱۳۸۷ - شب تولد امام رضا علیه السلام)

همه رو شگفت زده می کنیم. همه چیزایی که برای خیلی ها مهمه،

برای من و اون هیچ هم نیست...

فقط ازم یه چیز می خواد: می گه دوست دارم بهم افتخار کنیم

به سادگی...به صداقت... به تمام مهربونی ای که داره فقط یک کلمه جواب می دم:

بله 

پرده هفتم-

دیگه من، من نیستم...

دیگه تو، تو نیستی...

از من و تو فقط ما مونده...همین و بس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از همه دوستای نازنینی که بهم تبریک گفتن

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:39 توسط عطیه |


 

چند وقته (به یک ماه نرسیده هنوز) عقلم زیادی مته به خشخاش می ذاره.

یه جورایی مدام توی تمام وجودم جَنگ بین عقل و احساسه.

عقلم داره زیادی موشکافی می کنه، می دونم بعداْ هر اتفاقی که بیفته

ممنونش می شم، اما الان برام برزخ درست کرده.درست عین برزخی که

۴شنبه صبح توی میدون رسالت درست شده بود(افتتاح زیرگذر میدون-بخونید افتضاح-)

دقیقاْ نمی دونم راه فرار از این برزخ کجاست، کم آوردم انگار...

دلم می خواد عقلم حاکم ذهنم باشه و احساسم ملکه وجودم.

اما الان...

دلم فقط دل نگرانی داره.همین و بس.

خدایا !

مرا به خودم، عقل خودم و احساس خودم وامگذار...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم توکلت علی ا... گفتن رو تمرین می کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:44 توسط عطیه |


 

کی گفته باید برای رفتن ماه رمضان دل تنگ شد؟!

کفر نمی گم... والا به خدا...

ماهی که اومد و رفت و قرار بود مثل ماههای دیگه نباشه، اما بود

دیگه دل تنگ شدن نداره که...

من فقط دلم برای سفره سحر تنگ می شه و شب هایی که پای همین کامپیوتر

پنتیوم ۴ نسبتاً پر سرعت با بچه ها سحر کردیم.

چه اتفاقاتی افتاد این ماه....!

برای من...برای تو...برای اون...برای ما...

کاش سر حرفامون بمونیم، سر قول هامون...

من نمی خوام کسی توی خوابم سیب بخوره و از بهشت اخراج بشه

(تعبیر نشد، نمی شه، و نخواهد شد هرگز، مطمئنم)

اما روزای آخرش، وقتی هنوز یکی دو روز به عید مونده بود،

خدا کاری کرد که بوی عیدی رو زودتر از ۴شنبه حس کردم.

دل همه مون بدجوری صاف شد عین آینه...

یادته...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی دلم بدجور بوی خاک نم زده می خواد، آب و هوای شمالم آرزوست.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:35 توسط عطیه |


 

تا حالا برای اومدن هیچ شنبه و دوشنبه ای انقدر دلواپس نبودم.

اصلاْ به اومدنشون فکر نمی کردم.

دلم می خواست این هفته نه شنبه داشت نه دوشنبه که من همونجور مثل همیشه

آزاد و یله فکر کنم به چیزایی که دوسشون دارم و برام مهمن.

نمی دونم چرا این شنبه ها و دوشنبه ها به اصرار و اجبارِ یک فرهنگ غنی ،

توی پاچه ما رفته و شاید تا سال ها هم ادامه داشته باشه، هیچ راه گریزی هم

نداریم.

تازه بدترین حالتش اینه که برای خوشایند اطرافیان که کوچکترین توجهی

به درونیات تو ندارند جلوی این فرهنگ سر خم کنی...

شاید چیزی به رسیدن به آخرین روزهایی که دوسشون دارم نمونده باشه،

می گن زیادی شلوغش کردی...

اما اگه بهترین روزهای زندگیم اینجا تموم بشن،

من از همین فرهنگ غنی انتقام می گیرم

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط عطیه |


 

سال بلوای عباس معروفی رو شروع کردم به خوندن

انقدر رفت و برگشت داره که هم لذت می برم هم گیج می شم گاهی

(بین خودم و خودت: جالبه که اون وقتها چند تار مو، یه عشق اساطیری

می ساخت، اما الان همه چیز فقط به یه تار مو بنده)

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این هفته عجیب هفته ای داشتم

پر از حرف، پر از راه، پر از ایده، پر از مشورت، پر از رفتن، پر از موندن، 

پر از حس نزدیکی، پر از حس نزدیکی، پر از حس دوری،

پر از اعتماد، پر از همه چیزهایی که اهمیت دارن برام...

انگار خالی شدم از خیلی چیزها...

خیلی وقته که حسرت یک لحظه گذشته رو هم نمی خورم

 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امشب بعد از ماه ها چشمم به ماه افتاد، چقدر گرد و بزرگ و نزدیک بود

درست عین ماه شب نیمه.

ناخودآگاه این بیت اومد تو ذهنم:

دیشب جمال رویت تشبیه ماه کردم

تو به ز ماه بودی من اشتباه کردم

(راستی دیشب اختتامیه آخرین منجی بودم، ربطی داره به بیت شاید!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هفته بار ها و بارها هم غافلگیر شدم، هم غافلگیر کردم

(هنوز مزه غافلگیر کردن سردبیر در روز ۵شنبه ۲۴ مرداد، زیر زبون همه مونه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دلم یه جاده خلوت می خواد که فقط با ماشین گاز بدم و برم و برگردم

عین فروتن توی حس پنهان.

چند تا چیز آدمو آروم می کنه:

نوشتن، حرف زدن، روندن و خوندن

(آرومم الان)

پی نوشت همین پست در روز ۳۰ مرداد ۸۷:

{{{{{.......چی شد یهو عطی؟!................}}}}}

آرامشم داره از بین می ره، یه کم رفته...

همش حس می کنم اشتباه کردم یا دارم اشتباه می کنم

خوشم نمیاد از لفظش ولی انگار پیچوندن در کاره

حس می کنم من همه جوره مایه می ذارم، اما...

چقدر جدیداْ زود باور می کنم اطرافیانم رو...

چقدر بقیه به باور من رنگ می دن و بعد همه چیز فرو می ریزه برام...

(بگو تو که نمی تونی حرفتو بگی پی نوشت نوشتنت چی بود آخه؟!)

دیروز حرف بی معنی و پر معنی یه نفر خیلی بهم گرون آومد

چند روز و چند شبه که خواب بعضیارو می پرونم.

من معذرت می خوام، تکرار نمی شه.همین...

راستی جدیداْ خودخواه شدم و حساس و زودرنج؟!

اتفاقاْ خیلی هم زیاد زود دلم می گیره، اما هیچی توش نمی مونه.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:46 توسط عطیه |